نبودست - كه بودن وى پيش از بدن « 1 » معطّل بود « 2 » ، پس آنگاه موجود شود از سببهاء « 3 » وجود - كه آلت وى موجود شود ، و چون موجود شد « 4 » و جوهر بود بماند بماندن اصل « 5 » وجود وى ، و چون آلت وى تباه شود - و وى « 6 » نه به آن آلت ايستد ، و نه اندر آن « 7 » آلت است ، وى تباه نشود . آرى قوّتهاى آلتيش « 8 » چون : حسّ - و تخيل - و شهوت - و غضب ، و هر چه بدين ماند « 9 » از وى جدا شود ، و تباه شوند بتباهى « 10 » آلت .
سخن اندر عقل فعال « 11 »
چون معقولات اندر نفس بقوّتست ، و بفعل همىآيد « 12 » ؛ بايد كه :
چيزى بود عقلى - كه وى ايشان را از قوت بفعل آرد « 13 » . و شك نيست كه
هامش
( 1 ) پيش از نفس - آ - ه .
( 2 ) بودى - ه .
( 3 ) سپسهاى - د .
( 4 ) بى : و چون موجود شد - ل .
( 5 ) نماند الخ - د ، - بماند بماند - ن ، - بماند بماندن اين اصل - م - ك - كب - آ - ه .
( 6 ) شود وى - كب ، - شود دوى - د ، - شود دوئى - آ - ه ،
( 7 ) و اندر آن - آ - ه .
( 8 ) آلتش - د .
( 9 ) و هر چه از وى بديد - آ - ه .
( 10 ) تباه شود متناهى - د ، - تباه شوند تباهى - آ - ه .
( 11 ) عقل فعل - ط ، - عقل فعل فعال - ق ، - بى : « سخن » تا « فعال » آ .
( 12 ) بى : آيد - ق ، - بفعل آيد - كب .
( 13 ) آورد - ه - كب .