جسمانى .
و ببايد دانستن - كه ماهيّت معقولات دو گونه است « 1 » .
يكى آن كه : او « 2 » معنى يگانه است كه قسمتش نيست ، چنان كه تصوّر كردن معنى هستى - و معنى يگانگى .
و يكى آن كه : آن را قسمت هست « 3 » ، و او را بهرها است ، چنان كه معنى دهى « 4 » ، كه او را جزوهااند « 5 » ، بلكه چنان كه « 6 » معنى انسان - كه : وى از معنى حيوانى - و ناطقى آيد ؛ و ليكن هر چند چنين است - تا يگانگى نيايد « 7 » ازين دو معنى مردم نبود ، كه مردم بدان جهت كه مردم است يكى معنى است ، زيرا كه نه ناطق بتنها « 8 » مردمست - و نه حيوان بتنها . - بلكه جملهء هر دو كه يك جمله است . و خانه بدان جهت كه خانه است يكى معنيست « 9 » ، هر چند كه او را جزوهاست ، و مردم از جهت يكى معقولست .
و امّا آن چيز كه خود ورا بهره نيست ورا خود جز يكى نيست ، پس معقولى « 10 » وى خود جز « 11 » از جهت يكى نبود ، پس صورت اين معقول .
هامش
( 1 ) دو گونه بود - د .
( 2 ) اور - كب .
( 3 ) قسمت نيست - ه .
( 4 ) ذهنى - د .
( 5 ) جزوها است - كب .
( 6 ) چنان - آ .
( 7 ) تا يگانكى نيابد - م - ك ، - يا يگانكى نيايد - ق ، - تا يكايكى نيايد - د .
( 8 ) تنها - م ، - به تنها - آ - ه .
( 9 ) يك معنيست - ل .
( 10 ) معقول - د .
( 11 ) بى : خود - م ، - بى : جز - كب - ل .