كه ببايد « 1 » كردن بايستد ، يا چون سخت شاد شود - آنگاه نيز « 2 » كار نكند ، و باشد كه نخست آن آلت به كار آيد - تا فعل خويش سپس تواند « 3 » كردن ، مثلا كسى كه بجاى او را كارى بود ، - شايد بودن كه نخست بايد كه ستورى او را به آنجا رساند ، تا آنگاه فعل خويش كند ، و ليكن چون چيزى بوقت معطّل شدن آلت - و نقصان آلت ، فعل نيك بكند « 4 » ، نشان آن بود كه ورا « 5 » آن آلت به كار نيست « 6 » ؛ پس اگر نقصان آلت و را از فعل باز دارد - باشد كه از قبل آن عذر بود كه گفته آمد « 7 » .
برهان بر آن كه پذيراء معقولات جسم نيست
اين كه گفته آمد نشانى بود بر آن كه فعل نفس اندر ادراك معقولات فعلى « 8 » خاصّ است ، و آلتش به كار نيست ، و او خود به خودى خويش ايستاده است ، و اينجا راههاست بر آن كه پذيراى معقولات جوهرى بود - كه به خود ايستاده بود ؛ و نشايد كه صورت معقولات اندر جسمى بود - يا اندر قوّتى
هامش
( 1 ) نبايد - د .
( 2 ) شوند آنگاه نيز بايستد - د ، - شود آنگاه نيز بايستد و - كب .
( 3 ) توان - كب .
( 4 ) نيك بود - م - ك ، - نيك نكند - كب - ل .
( 5 ) او را - ك - كب .
( 6 ) بود - كب .
( 7 ) گفته آمد و اللّه اعلم - م - ك .
( 8 ) فعل - د - ل .