و خود جدائى « 1 » جايگاه پيش از قسمت بود ، و لكن چاره نيست كه اين جزو هاء معنى را نهايت بود ، « 2 » و شكّ نيست كه اندر ميان ايشان بسيطى بود ، - و آن بسيط را « 3 » بهره نشايد پذيرفتن - بجزوهاى معقول - كه مخالف كلّ بود ، و نه بجزوى كه موافق « 4 » كلّ بود ، زيرا كه كلّ را صورتى بود معقول جز صورت آن جزو ، - كه مجموع دو چيز را حالى بود جز حال يگانهء دو چيز : يا « 5 » مهترى - يا قوّتى - يا مخالفت شمار « 6 » - يا مخالفت شكل .
و اين حالها چون اندر معنى معقول بوند - معقول بوند ، كه معقول آنست كه معنى اندر عقل آيد ، و چون اين خلاف اندر عقل آمده بود معقول بود ، پس بايد كه هر گاه كه « 7 » انسانيت معقول كنى اين لاحق - و اين حال زيادت كه بوى مخالف است مر جزو را - و « 8 » بانسانيّت موافق است ، معقول بود ؛ و اين واجب نيست ، پس « 9 » واجب بادا كه اين مانع نيست « 10 » از معقول بودن انسانيّت به مجرد انسانيّت ، و چون سخن اندر معقول انسانيّت كنيم
هامش
( 1 ) خود خدا - آ ، - خود جدا - ه .
( 2 ) جزوها را معنى نهايت بود - ل ، - خروها معنى را نهايت بود - د - ط ، - جزوهاء معنى را نهايت نبود - م - ك ، - جزوهاء معنى را نهايت نبود بود - ق .
( 3 ) بى : را - م - ك .
( 4 ) كه مخالف - ل - د - آ .
( 5 ) با - د .
( 6 ) شما - د .
( 7 ) بى : كه - آ - ه - ط .
( 8 ) بى : و - د .
( 9 ) نيست و اين - م - ك .
( 10 ) بى : نيست - ط .