اندر وى جوهرى شود ، چون دقّ ، « 1 » اندر نيابد .
و چهارم كه : خود را نيز از اين قبل اندر نيابد ، چنان كه : وهم كه « 2 » خود را اندر وهم نتواند گرفتن .
و پنجم « 3 » - كه : چون چيز قوى را اندر يابد چيزى ضعيف را باثر وى اندر نيابد « 4 » ، چنان كه : چشم - كه چون آفتاب را بيند « 5 » - روشنائى « 6 » ضعيف را سپس وى نتواند ديدن ، و گوش - چون آواز بزرگ شنود آواز خرد « 7 » سپس وى نشنود « 8 » ، و دهان - چون مزهء قوىّ يابد مزهء ضعيف را « 9 » اندر نيابد ، زيرا كه « 10 » آلت جسمانى به آن چيز قوىّ مشغول شده « 11 » و بوى اندر آويخته « 12 » .
و ششم كه : چون اندر يافتن سخت قوى بود - آلت از كار بيوفتد ، و باشد كه تباه گردد .
هامش
( 1 ) بى : د ق - ق .
( 2 ) بى : كه - كب .
( 3 ) نجم - آ - ه .
( 4 ) نبايد - د .
( 5 ) بنيند - آ - ه ، - بينند - ك .
( 6 ) روشنائى بى - د .
( 7 ) خورد - آ - ه .
( 8 ) وى نتواند شنودن - د .
( 9 ) بى : را - د .
( 10 ) كه آن - د - كب .
( 11 ) شد - ق ، - شده باشد - كب - ط .
( 12 ) آميخته - كب .