تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبيعيات ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
يكى آنست كه آن مردم « 1 » را بحس ببينيم ، و ديدن وى بحسّ آن بود كه صورت وى اندر آلت حسّ افتد ، - نه حقيقت « 2 » مردمى مجرّد ، - بلكه با درازا « 3 » - و پهنا - و زردى - و سپيدى ، - و آن كميّت - و كيفيّت - و وضع ، و « 4 » اين كه با مردمى آميخته « 5 » است ، نه از جهت مردمى است « 6 » ، - كه از جهت آن مايه است ، كه مردمى وى اندر وى است ، كه طبعش چنان بود ، و صورت چنان پذيرد . پس « 7 » حسّ نتواند حقيقت مردمى و صورت مردمى اين مرد « 8 » پذيرفتن - بىفضولهائى « 9 » كه از مادّت آيد ، و نيز چون مادّت غائب « 10 » شود - اين صورت از حسّ بشود « 11 » ، پس حسّ مر « 12 » صورت را تمام مجرّد نتواند كردن ، و چون حسّ آينهء صورت جسمانى است ، و پذيراى صورت جسمانى - با پهنا - و درازا « 13 » .
هامش
( 1 ) كه مردم - كب - د - آ - ه - ط . ( 2 ) به حقيقت - د . ( 3 ) دراز نا - م - ك ، - دراز - آ - ه ، - درا از - ق . ( 4 ) بى : و - م - ك . ( 5 ) آموخته - م - ك . ( 6 ) مرديتست - ه . ( 7 ) اين - آ - ه ، - بى : و صورت چنان پذيرد - د . ( 8 ) مردم - آ - ه - ظ . ( 9 ) فضوليهائى - م - ك ، - فصولهاى - آ ، - فصولها - كب - ط . ( 10 ) عاريت - ه . ( 11 ) نشود - د - ط . ( 12 ) بر - ه . ( 13 ) يا پهنا و درازا او - د .