يكى آنست كه آن مردم « 1 » را بحس ببينيم ، و ديدن وى بحسّ آن بود كه صورت وى اندر آلت حسّ افتد ، - نه حقيقت « 2 » مردمى مجرّد ، - بلكه با درازا « 3 » - و پهنا - و زردى - و سپيدى ، - و آن كميّت - و كيفيّت - و وضع ، و « 4 » اين كه با مردمى آميخته « 5 » است ، نه از جهت مردمى است « 6 » ، - كه از جهت آن مايه است ، كه مردمى وى اندر وى است ، كه طبعش چنان بود ، و صورت چنان پذيرد .
پس « 7 » حسّ نتواند حقيقت مردمى و صورت مردمى اين مرد « 8 » پذيرفتن - بىفضولهائى « 9 » كه از مادّت آيد ، و نيز چون مادّت غائب « 10 » شود - اين صورت از حسّ بشود « 11 » ، پس حسّ مر « 12 » صورت را تمام مجرّد نتواند كردن ، و چون حسّ آينهء صورت جسمانى است ، و پذيراى صورت جسمانى - با پهنا - و درازا « 13 » .
هامش
( 1 ) كه مردم - كب - د - آ - ه - ط .
( 2 ) به حقيقت - د .
( 3 ) دراز نا - م - ك ، - دراز - آ - ه ، - درا از - ق .
( 4 ) بى : و - م - ك .
( 5 ) آموخته - م - ك .
( 6 ) مرديتست - ه .
( 7 ) اين - آ - ه ، - بى : و صورت چنان پذيرد - د .
( 8 ) مردم - آ - ه - ظ .
( 9 ) فضوليهائى - م - ك ، - فصولهاى - آ ، - فصولها - كب - ط .
( 10 ) عاريت - ه .
( 11 ) نشود - د - ط .
( 12 ) بر - ه .
( 13 ) يا پهنا و درازا او - د .