حال « 1 » نفس مردمى
پس چون مزاج معتدلتر « 2 » بود - مر جان مردمى را « 3 » پذيرا شود ، و جان مردمى گوهرى است - كه او را نيز دو قوّتست .
يكى قوّت مر كنائى را « 4 » ، و يكى قوت اندر « 5 » يافت را ، هر چند كه :
اندر يافت دو « 6 » كونه است : يكى اندر يافت نظرى ، و يكى اندر يافت عملى ؛ اندر يافت نظرى - چنان كه : دانى كه خداى « 7 » يكى است .
و اندر يافت عملى - چنان كه : دانى كه ستم نبايد كردن ، زيرا كه يكى اندر يافت را آميزش نيست بكردار ، و ديگر اندر يافت سبب « 8 » كردارست .
و اندر يافت عملى كلى بود ، چنان كه گفتيم . و جزوى بود چنان كه گوئى :
اين مرد را نبايد زدن . جزوى مر قوّت كنائى را « 9 » بود ، و كلى مر قوت اندر يافت را .
و قوت كنائيى « 10 » مردم هم بآرزوى مردمى بود ، و آرزوى مردمى بنيكى و
هامش
( 1 ) پيدا كردن حال - آ - د - ط .
( 2 ) معتدل تيز - د - ه .
( 3 ) مردمى راو - د .
( 4 ) يكى مر كناهى را - د ، - يكى قوت مر كنارى را - ق . يكى مر كنائى را - ط .
( 5 ) قوت مر - د - كب - ط .
( 6 ) به دو - م - ك ، - بى : هر چند كه اندر يافت دو - كب .
( 7 ) خداى عز و جل - ل .
( 8 ) اندر سبب - ه ، - اندر يافت بسبب - م - ك - آ - ق .
( 9 ) بى : را - ط ، - گياهى را - د .
( 10 ) بى : را - ط ، - گياهى را - د .