فليس ذلك دليلا على أنّه لا فعل له فى نفسه .
آرى ، فاعلى كه دچار شواغل و موانع مىشود ، از فعل خود باز مىماند ؛ ولى واجب الوجود و فاعلهايى كه تجرّد تام دارند و به اذن و فرمان او كارهاى خود را انجام مىدهند ، گرفتار شواغل و موانع نمىشوند ، نفس ناطقهء انسانى در مرتبهاى نيست كه تحت تأثير شواغل و موانع قرار نگيرد . وانگهى اگر گهگاهى تحت تأثير شواغل و عوارض ، نتواند افعال خود را انجام دهد ، دليل اين نيست كه استقلال در فاعليّت ندارد . به همين جهت است كه او مىگويد :
و أمّا إذا وجد - و قد لا يشغله غيره - فلا يحتاج إليه .
همينكه نفس در برخى از اوقات موجود باشد و دستخوش بازدارندگى شواغل و موانع نگردد ، خود دليل است بر اينكه در وجود خود محتاج غير نيست . اگر در وجود خود محتاج غير نيست ، در فعل خود هم محتاج غير نيست .
فدلّ على أنّ له فعلا بنفسه .
مگر ممكن است كه چيزى در وجود خود نيازمند غير نباشد ، ولى در افعال ذاتى خود محتاج و وابسته به غير باشد . استقلال در ذات ، مستلزم استقلال در افعال مربوط به ذات است .
در حقيقت بايد ميان كمالات ذاتى نفس و كمالات بدنى نفس فرق گذاشت . در قسم اوّل ، بالاستقلال عمل مىكند و در قسم دوم ، بدون استقلال . قسم اوّل ، با بقاى نفس باقى مىماند و قسم دوم با زوال بدن ، راه زوال مىپويد .
نقدى از امام فخر رازى
او مىگويد : چه مانعى دارد كه حدّ معيّنى از صحّت و سلامت بدنى شرط بقاى قوّهء عاقله باشد ؟ در دوران كودكى ، جوانى و ميانسالى ( كهولت ) اين حدّ معيّن ، حاصل و اين شرط باقى است و به همين جهت است كه قوّهء عاقله يا در حال رشد است ، يا ثابت