خود را بالذات ، تعقّل مىكند و از آنجا كه ذات او علت تامّهء موجودات ديگر است و علم تام به علت تام ، مستلزم علم تام به معلول است ، او به جميع ماسواى خويش - چه در سلسلهء طولى و چه در سلسلهء عرضى - علم احاطى تام دارد .
فصل شانزدهم
در اين فصل ، سخن دربارهء اين است كه براى علم و ادراك ، از حيث نفس ادراك و از حيث مدرك و از حيث مدرك ، اقسامى است .
اقسام ادراك ، عبارت است از : احساس ، تخيّل ، توهّم و تعقّل . بديهى است كه شريفترين اقسام ادراك ، تعقّل است .
مدرك ، اگر ادراكش فعلى است ، فاعل و اگر ادراكش انفعالى است ، منفعل است .
بديهى است مدركى كه ادراكش فعلى و به همين جهت ، فاعل اشياست ، از مدركى كه ادراكش انفعالى و منفعل از اشياست ، اشرف است .
مدرك ، اگر معقول باشد ، از مدركى كه منغمس در ماده است ، اشرف است .
واجب الوجود از هر سه حيث برترى دارد ؛ چرا كه ادراكش عقلى و ذاتش فاعل و مدركش معقول است .
فصل هفدهم
در اين فصل ، به دفع اين اشكال پرداخته است كه بنابر محال بودن اتحّاد عاقل و معقول و بنابر اينكه واجب الوجود ، تمام چيزها را تعقّل مىكند ، لازم مىآيد كه تمام صورتهاى عقلى اشيا ، متقرّر و مرتسم در ذات او باشد و اين ، مستلزم كثرت است و با توحيد ذات ، سازگار نيست .