متكلّمان ، معتقدند كه واجبالوجود ، عالم به ذات و عالم به ماسو است . گفتوگو در اين است كه علم او چگونه است ؟
فصل سيزدهم
شيخ الرئيس در اين فصل علم را به فعلى و انفعالى تقسيم كرده است . علمى كه تابع معلوم و برگرفته از آن است ، علم انفعالى و علمى كه متبوع و سبب معلوم است ، علم فعلى است ؛ مثلا علم ما به سردى و گرمى هوا ، علم انفعالى و علم معمار به عمارتى كه از صورت ذهنى او پديد مىآيد ، علم فعلى است . بديهى است كه خداوند ، أجلّ از اين است كه علمش انفعالى باشد ؛ چرا كه او متأثر و منفعل از غير نيست .
شيخ الرئيس اصطلاح « علم فعلى » و « علم انفعالى » را به كار نبرده است . اين اصطلاح در كتابهاى متأخّران آمده و به ظاهر پس از وى پيدا شده است .
خواجه و امام فخر رازى هر دو در شرح خود از اصطلاح فعلى و انفعالى استفاده كردهاند .
فصل چهاردهم
در اين فصل ، هر يك از علم فعلى و انفعالى را به دو قسم تقسيم كرده است ؛ چرا كه هر يك از آنها يا برخاستهء از ذات خود عاقل است يا از سبب عقلى ديگرى كه ما فوق اوست ، به دست آمده است و البته « ما بالغير » به « مابالذات » منتهى مىشود و گرنه مستلزم تسلسل است . بديهى است كه علم واجب الوجود ، علاوه بر اينكه فعلى است ، از ناحيهء ذات مقدّس خود اوست .
فصل پانزدهم
در اين فصل از بخش سوم ، سخن دربارهء اين است كه واجب الوجود ، ذات