فصل نهم
در اين فصل به ابطال اتحاد نفس با عقل فعّال پرداخته است ؛ چرا كه اتحاد عاقل و معقول ، نه تنها مستلزم اتحاد معقولها ، بلكه مستلزم اتحاد عاقلها نيز هست . اگر نفس با عقل فعّال ، متّحد شود يا بايد به تمام صورتهاى عقلى او نايل آيد ، يا بايد به تجزيهء عقل فعّال ، ملتزم شويم ( اللّازم بكلا شقّيه باطل ) .
فصل دهم
در اين فصل به گزارشى دربارهء فرفوريوس مشّايى و كتابى كه او دربارهء اتحاد عاقل و معقول نگاشته ، مىپردازد و كتابش را « حشف » يعنى خرماى گنديده يا پستان حيوانى كه كاملا خشكيده ، مىنامد . سپس گزارش مىدهد كه يكى از معاصرانش در ردّ او كتابى نوشت و او به مطالبى كه از اصل كتاب « أسقط » و بىاعتبارتر بود ، وى را پاسخ داد .
فصل يازدهم
در اين فصل ، به ابطال اتحاد دو شىء به نحو كلى پرداخته ، چه آن دو شىء ، عاقل و معقول يا معقولها يا عاقلها يا غير از آنها باشند .
اينكه شىء ، شىء ديگرى شود يا بايد به نحو استحاله باشد يا به نحو تركيب ؛ اما اينكه شىء به نحو اتحاد ، شىء ديگرى شود ، محال و ممتنع است . استحاله « 1 » اين است كه - مثلا - جسمى كه سفيد نيست ، سفيد شود و تركيب اين است كه - مثلا - اكسيژن با
هامش
( 1 ) . شيخ الرئيس در الهيّات شفا استحاله را در برابر استكمالى و به معناى كون و فساد و در اينجا به همان معناى استكمال به كار برده است ( مقالهء هشتم ، فصل اوّل ) .