فصل پنجم
در فصل پنجم بخش اوّل ، مىگويد : اگر قوّهء عاقله منطبع در جسم بود ، يا هميشه آن را ادراك مىكرد يا هرگز آنرا ادراك نمىكرد و چون هر دو طرف تالى باطل است ، بلكه قوّهء عاقله ، گاهى بدن را ادراك مىكند و گاهى ادراك نمىكند ، پس مقدّم هم باطل است .
همهء اين استدلالهاى چهارگانه ، تنبيهى است .
فصل ششم
در فصل ششم بخش اوّل ، دومين استدلال خود را بر بقاى نفس ناطقه ، پس از موت بدن اقامه كرده است . محور اين استدلال ، اصل بودن نفس است . مقصود از اصل ، بسيط غير حالّ است . هرچيزى كه اصل است ، فناناپذير است . چه مانند واجب الوجود ، اصل بالذات باشد و چه مانند عقول و نفوس ، اصل بالغير باشند و البته واجب الوجود ، اصل الاصول است .
ارتباط اين بحث با عنوان نمط ، واضح است ؛ چرا كه اين نمط دربارهء مجرّدات و نفس يكى از آنهاست .
گزارش تفصيلى بخش دوم
بخش دوم نمط هفتم ، دربارهء « اتحاد عاقل و معقول » يا بهتر بگوييم : نفى اتحاد عاقل و معقول است .
هرچند شيخ الرئيس در مسئلهء مبدأ و معاد به اثبات اتحاد عاقل و معقول پرداخته است ، ولى در اين نمط ، آنرا به شدّت انكار كرده است .
به نظر خواجه ، او مبدأ و معاد را بر مذاقّ مشّاييان و اشارات را بر مذاقّ خودش