قابل است كه آن هم از محالات است ؛ ولى بعدها خواهيم ديد كه اتحاد فاعل و قابل ، به طور مطلق محال نيست . « 1 »
اگر نفس ، صورتهاى عقلى را - هرچند از دور - شهود نكند ، چگونه توفيق مىيابد كه صورتهاى ذهنى آنها را در نزد خويش مرتسم بيابد ؟
همين مطلب را در مورد شيخ اشراق هم مىتوانيم بگوييم . تا نفس به شهود مثل خيالى و عقلى نرسد و تا نفس با عوالم عقل و خيال ارتباط پيدا نكند و تا هنگامى كه با اعدادات لازم ، عروج به آن عوالم نصيبش نشود ، چگونه مىتواند ذهن خود را از صورتهاى حسى ، خيالى و عقلى ، انباشته كند و از فقر نسبى به غناى نسبى برسد ؟
نتيجهء بحث
بسيار بعيد است كه انديشور بزرگ و برجستهاى چون بو على سينا توجه نكرده باشد كه ارتسام و اتحاد ، دو مقولهء غيرقابل جمع و غيرقابل رفع نيستند . عقل سليم حكم مىكند كه اينها با هم قابل جمعند و اصولا نسبت ميان دو نظريّهء اتحاد و ارتسام ، عموم و خصوص مطلق است ؛ يعنى هركس قائل به اتحاد است ، قائل به ارتسام نيز است ؛ ولى لازم نيست كه هركس قائل به ارتسام است ، قائل به اتحاد هم باشد . به همين دليل ، صدر المتألّهين كه نظريّهء ارتسام را در باب علم واجب مردود مىشناسد ، نظريّهء اتحاد را هم مردود شناخته و پس از ردّ نظريّهء اوّل ، خود را از ردّ نظريّهء دوم بىنياز ديده است ؛ ولى باطل بودن اتحاد و ارتسام ، در مورد علم واجب ، به معناى باطل بودن آنها در مورد علم آدمى نيست .
صدر المتألّهين معتقد است كه علم انسان ، ارتسامى است ، البته نه همهء علوم انسان ؛
هامش
( 1 ) . در فصل هفدهم ( بخش سوم ) خواهيم ديد كه يكى از اشكالهاى خواجه بر شيخ الرئيس به لحاظ اعتقاد وى به ارتسامى بودن علم واجب الوجود ، لزوم اتحاد فاعل و قابل است . اين اشكال را در همانجا نقد كردهايم .