چرا كه علم انسان دايرهء وسيعترى دارد و تنها حصولى و ارتسامى نيست ؛ بلكه حضورى و شهودى هم هست . شيخ الرئيس هم دايرهء علم انسان را گستردهتر از علم حصولى مىشناسد . دستكم اين است كه نفس انسان به خود و ادراك و مدركهاى خود علم حضورى دارد و اگر او قائل به سيروسلوك و كشفيّات عرفانى باشد ؛ همانگونه كه شيخ اشراق و صدر المتألّهين قائل شدهاند ، ناگزير است باز هم دايرهء علم حضورى را توسعه بخشد ؛ چنانكه او خود هنگامىكه حكمت عادى را ناقص ديده و رسوخ در حكمت متعاليه را پيشنهاد كرده ، تا انسان بتواند به كشف برخى از اسرار و حلّ پارهاى از معضلاتى كه نمىتوان با حكمت عادّى قدم در آستان آنها نهاد ، نايل شود ، به اين حقيقت ، اعتراف كرده است . خواجهء طوسى حكمت متعاليه را عبارت از جمع ميان حكمت بحثى مشّا و حكمت ذوقى عرفا مىداند . با حكمت بحثى ، مىتوان دانست و با حكمت ذوقى مىتوان ديد و صد البته كه هركس هم بداند و هم ببيند ، استادتر و ماهرتر است از كسىكه تنها بداند . « 1 »
اگر با حسن ظنّ به فيلسوف بزرگى چون شيخ الرئيس بنگريم ، چنانكه دأب صدر المتألّهين است ، بايد بگوييم : آنچه را او در باب ارتسام و اتحاد ، محال شمرده و به عبارت ديگر ، آنها را غير قابل جمع و غير قابل رفع ، شناخته ، همانا اتحاد ماهوى عاقل و معقول است . اينجاست كه بايد بگوييم : ارتسام ، معقول و اتحاد ، غيرمعقول است . در اين صورت ، بايد اذعان كنيم كه اينها با هم جمع و با هم رفع نمىشوند .
اينكه جمع آنها نشايد ، روشن است ؛ ولى اينكه رفع آنها نشايد ، به اين دليل است كه به نظر وى علم غيرحضورى خارج از مقولههاى ارتسام و اتحاد نيست . اگر ارتسام و اتحاد نيست ، پس چيست ؟ البته ممكن است كسى قائل به اضافه بشود « 2 » كه آن هم
هامش
( 1 ) . ر . ك : الاشارات و التنبيهات ، ج 3 ، نمط 10 ، فصل 9 ، ص 399 - 400 .
( 2 ) . اشاره است به نظريّهء فخر رازى ر . ك : شرح غرر الفرائد ، چاپ سنگى ، ص 135 .