بر اتحاد عاقل و معقول است ، اشاره كنيم . او در فصل نهم از نمط هشتم كمال جوهر عاقل را در تمثّل تجلّيات حق در نزد آن به اندازهء امكان معرّفى مىكند . سپس مىگويد :
تمثّلا لا يمايز الذّات . فهذا هو الكمال الّذي يصير به الجوهر العقليّ بالفعل ؛ « 1 »
تمثّلى كه از ذات مدرك ، تمايز ندارد و اين همان كمالى است كه جوهر عاقل ، به وسيلهء آن ، به فعليّت مىرسد .
او در شفا اينكه ذات نفس ، عين معقولها شود را از محالات شمرده و گفته است :
إنّي لست أفهم قولهم : إنّ شيئا يصير شيئا آخر ، و لا أعقل أنّ ذلك كيف يكون ؟ « 2 »
من نمىفهمم چگونه چيزى چيزى ديگر مىشود و چگونگى آنرا تعقّل نمىكنم .
به يقين بايد گفت : موضعگيرى او در برابر همهء صورتها و محتملها ، اتحاد عاقل و معقول نيست ؛ بلكه هرجا موضعگيرى منفى دارد ، در برابر صورتها و محتملها غير معقول است و هرجا موضعگيرى مثبت دارد ، در برابر صورتى است كه هم معقول و هم ممكن ، بلكه واجب است .
او در فصل هفتم از مقالهء نهم الهيّات شفا كمال نفس ناطقه را در اين مىشناسد كه عالمى عقلى شود و صورت كل و نظام معقول و خير فائض در كل ، در آن ارتسام يابد . « 3 »
به گفتهء شاعر :
هر آن كو ز دانش برد توشهاى * جهانى است بنشسته در گوشهاى
فرزانگان انديشور ، حكمت را عبارت از اين دانستهاند كه انسان ، جهانى عقلى همانند جهان عينى گردد . « 4 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 91 ، چاپ مصر .
( 2 ) . شفا ، « طبيعيّات » ، فن 5 ، مقالهء 5 ، فصل 6 ، ج 3 ، ص 212 .
( 3 ) . ر . ك : شفا ، « الهيّات » ، چاپ سنگى ، ص 546 .
( 4 ) . الحكمة المتعالية فى الاسفار الاربعة العقليه ، ج 1 ، ص 20 .