اى برادر تو همين انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى
گر گل است انديشهء تو گلشنى * ور بود خارى تو هيمهء گلخنى
« 1 » حكيم سبزوارى در شرح آن مىگويد :
اين ، قول به اتحّاد عالم و معلوم است كه بسيارى از محقّقين حكما برآنند و مجملى از بيان ، آن است كه معلوم ، دواست : معلوم بالذات ، چون صورت كلّيّهء گل كه در عقل و صورت جزئيّهء آنكه در خيال است و معلوم بالعرض كه گل طبيعى مادّى باشد و اين محقّقين نمىگويند كه روح با گل طبيعى اتحاد دارد ، بلكه با معلوم بالذات از گل . . .
نمىگويند : با ماهيّت و مفهوم آن اتحاد دارد ، بلكه با وجود او ، به اين معنا كه همهء مفاهيم و ماهيّات حاصله در روح به وجود روح موجودند . . . و نمىگويند : روح ، تجافى از مقام شامخ لطيفهء سرّيّه و خفويّه نموده بلكه بدون تجافى ، وجود اينها ظهور اوست . « 2 »
و نيز مولوى مىگويد :
پس فزون از جان ما جان ملك * كو منزّه شد ز حسّ مشترك
وز ملك جان خداوندان دل * باشد افزون تو تحيّر را بهل
« 3 »
خداوند دل ، انسان كامل است . دل او عرش مجيد است . انسان كامل بر فلك و ملك ، فزونى دارد . انسان كامل ، تقيّد ندارد ؛ بلكه وحدتش وحدت حقّهء ظلّيّه است . او ظلّ خداوند و مثل اعلاى اوست . موجودات ديگر همه منطوى در وجود اويند . او از قوّت جان برخوردار و جان جانان است .
خود جهان جان سراسر آگهى است * هركه بىجان است از دانش تهى است
چون خبرها هست بيرون زين نهاد * باشد اين جانها در آن ميدان جماد
جان اوّل مظهر درگاه شد * جان جان خود مظهر اللّه شد
هامش
( 1 ) . كلّيّات مثنوى ، ج 2 ، ص 78 .
( 2 ) . اتحاد عاقل به معقول ، ص 297 - 298 ( به نقل از : شرح مثنوى ) .
( 3 ) . كلّيّات مثنوى ، دفتر دوم ، ص 196 .