النّظر إلى المعقول كان أكثر لمعرفته و أجدر أن يكون عقلا ؛ « 1 »
چشم بر خارج اشيا و عقل بر باطن اشيا واقع مىشود .
چشم هر اندازه نگاه به شىء محسوس را طولانى كند ، زيان مىبيند ؛ تا آنجاكه او را از حس خارج مىسازد ، به گونهاى كه چيزى حس نمىكند ؛ اما ديدهء عقلى بر خلاف آن است ؛ يعنى هرچه نگاه به معقول را طولانىتر مىكند ، او را بيشتر و بهتر مىشناسد و به عقل بودن ، سزاوارتر است .
به راستى اگر عاقل ، معقول و معقول ، عاقل نشود ، بلكه بهطور كلّى مدرك و مدرك ، يكى نگردند ، چگونه مىتوان پذيرفت كه مدركهاى عقلى و غيرعقلى ، سبب كمال قواى ادراكى و نفوس مجرّد شوند ؟ مگر ممكن است كه عرض ، سبب كمال جوهر شود ؟
وجود جوهر نسبت به وجود عرض ، وجودى برتر و وجود عرض ، نسبت به آن ، وجودى فروتر است . هرگز معقول نيست كه جوهر به وسيلهء چيزى كمال يابد كه از او پايينتر است . آرى ، استكمال به اين است كه جوهر در جوهريّت خود كامل شود و اين هم تنها از راه اتحاد پديد مىآيد .
ديدگاه عارفان
عارفان - كه در پى ديدن مىباشند و به دانستن قانع نيستند و پاى استدلاليان را چوبين مىدانند - به اتحاد عاقل و معقول ، بلكه مدرك و مدرك ، بيشتر بها داده و در آثار خود - چه به نثر و چه به نظم ، چه به پارسى و چه به تازى - توجه شايانى به آن كردهاند .
1 . مولوى
او مىگويد :
هامش
( 1 ) . همان .