است ، نه آنكه علم ، عارض و كيف نفسانى باشد و نفس ، موضوع عرض ، و علم و عالم ، عارض و معروض باشند ؛ مانند جسم و بياض .
خلاصهء نظر اين حكيم يونان كه بسيارى از حكماى ما و صدرالمتألّهين نيز در كتاب كبير خود - اسفار - رأى او را صواب دانستهاند ، آن است كه خداى آفرينندهء موجودات عالم - كه هر چيز را از مقوّمات و اجزايى آفريده ، نفس ناطقهء انسان را از جوهر علم و صور ادراكى ، خلق فرموده و اصل ذات انسان ، علم و دانش است و اين قول را حركت جوهرى به خوبى روشن ساخته كه طفل انسانى ، نخست انسانيّتش ضعيف و ناتوان است و هرچه در مقام علم و هوش او - بالطّبيعة و الفطره يا بالنّظر و الاكتساب - افزوده شود ، حقيقت انسانيّت وى قوىتر و تواناتر مىگردد . گويى صور علمى و دانش و فكرت و هوش ، خشت و گل عمارت جان انسانى است و كاخ رفيع مقام انسانيّت را تدريجا حصول صور علمى بيان مىكند . هرچه در مقام علم بالاتر رود - البته بيشتر علوم عقلى و الهى - اين كاخ ناطقه عالىتر و روح بزرگتر و قوىتر و كاملتر گردد . پس علم ، امر عرضى - كيف نفسانى و غيره - نيست ؛ بلكه جوهر نفس ناطقه در نفس و جوهر عقل مجرّد ، در عقل است . منتهاى امر ، علم در عقول مجرّده ، در اصل آفرينش با آنهاست كه وجود آنها ابداعى است و جواهر ابداعى عالم ، تدريجى الحصول و متحرّك الوجود نيستند . اما جوهر نفس ، تدريجى و متجدّد و متحرّك الوجود است . به هر قدمى كه در علم و دانش ، به فطرت و اكتساب برمىدارد ، مرتبهاى از وجود او انشا شود ، تا آنكه به مقام عقل بالفعل و عقل فعّال رسد و به عالم جواهر قدسى ، در قوس صعود با حركت جوهرى وصول يابد و آنجا خود جوهر عقلى شود .
خلاصه اين حكيم ، بين عاقل كه جوهر نفس است با معقول كه صور مدركه است ، اتحاد قائل است و بنابر قول به اتحاد عاقل و معقول ، صور ذهنيّه ، عارض بر نفس نيست ، تا كيف نفسانى و عرض باشد ، بلكه عين جوهر نفس است . « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 327 - 328 ( به نقل از حكمت الهى ) .