ما با مفاهيم و در ادراك حضورى ، سروكار ما با حقايق است .
بديهى است كه حقيقت شىء ، از تشخّص و جزئيّت برخوردار است ؛ چرا كه گفتهاند : « الشيء ما لم يتشخّص لم يوجد ؛ شىء تا تشخّص پيدا نكند ، موجود نمىشود . »
بنابراين ، در ادراك حضورى ، مدرك ، شخصى و جزئى است ؛ ولى در ادراك حصولى ، مدرك ما مفهوم است و مفهوم - به لحاظ اينكه مفهوم است - نه جزئى و نه كلى است ؛ بلكه لا به شرط مقسمى است و مىتواند به اقسامى تقسيم شود . براى همين است كه در منطق گفته مىشود :
مفهوم آب شركة جزئيّ و منه ما لم يأبها كليّ ؛ « 1 »
مفهومى كه اباى از شركت دارد ، جزئى و گرنه كلى است .
پس اگر به مفهوم ، قيد ابا و امتناع از شركت ضميمه شود ، جزئى و اگر چنين قيدى به او ضميمه نشود ، كلى است . مفهومى كه هيچ قيدى ندارد و با قيد اباى از شركت ، جزئى و با قيد عدم اباى از شركت ، كلى مىشود ، « فراكلّي » است .
بنابراين ، اگر با چنين ديدى به مفاهيم نگاه كنيم ، هر مفهومى اوّلا و بالذات در قلمرو عقل و معقولهاست و اگر بخواهد به قلمرو حسّ و محسوسها و خيال و متخيّلات و وهم و متوهّمات رانده شود ، نيازمند اعتبار زايد و ملاحظاتى ديگر است و براى همين است كه بايد اذعان كنيم كه مفاهيم ، ثانيا و بالعرض ، جزئىاند .
در اين صورت ، چه نيازى داريم كه از اتحاد حسّ و محسوس يا خيال و متخيّل يا وهم و متوهّم سخن بگوييم ؟ همينكه از اتحاد عقل ، عاقل و معقول سخن بگوييم ، گويى از اتحاد بقيّه هم سخن گفتهايم . « چون كه صد آمد نود هم پيش ماست . »
وانگهى كلى مشتمل بر جزئى است ؛ ولى جزئى مشتمل بر كلى نيست . « 2 »
هامش
( 1 ) . شرح اللألى المنتظمه ، ( مشهور به شرح منظومه منطق سبزوارى ) ، ص 4 .
( 2 ) . ر . ك : الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعه ، ج 6 ، ص 155 - 156 .