انسان حكيم ، انسانى است كه وجودش جهانى عقلى ، همانند جهان عينى و خارجى باشد . انسان هنگامى جهان عقلى مىشود كه داراى صورتهاى عقلى گردد و از آنجا كه شيئيّت هر چيزى به صورت است نه به ماده ، شيئيّت انسانى كه با صورتهاى عقلى جهان عقلى شده ، همان صورتهاى عقلى اوست و براى همين است كه صدر المتألّهين از شيخ الرئيس نقل كرده است كه هر چيزى به صورت خود ، آن چيز است نه به مادّهء خود . او بهطور مبالغهآميزى معتقد بوده است كه تخت چوبين به هيئت خود ، تخت است نه به چوب و شمشير به تيزيش شمشير است ، نه به آهن . « 1 »
2 . محسوس ، متخيّل و موهوم ، جزئى است و جزئى ، كسب و اكتساب نمىپذيرد .
آنچه كسب و اكتساب مىپذيرد ، كلّى است و كلّى همان معقول است .
بنابراين ، به لحاظ اينكه امور جزئى - كه به حس ، خيال و وهم ادراك مىشوند - قابل كسب و اكتساب نيستند و تنها نقش آنها نقش إعدادى است و معدّ نفس براى ادراك معقولاتند ، در مبحث اتحاد ، مورد توجه و اعتنا قرار نگرفتهاند و تنها اتحاد عاقل و معقول ، مورد توجه قرار گرفته است . ادراك جزئيّات وهمى ، حسى و خيالى ، حكمتانگيز نيست ؛ تا انسان به بركت آن جهان پايدار عقلى و همانند جهان عينى گردد . با ادراكهاى حسى ، خيالى و وهمى ، انسان جهان ناپايدار ، حسى ، خيالى و وهمى مىشود . جهان ناپايدار را ارزش و اعتبارى نيست ؛ مگر در حدّى كه نردبان وصول به جهان پايدار باشد .
فرق دنيا و آخرت هم به پايدارى و ناپايدارى آنهاست . دنياى ناپايدار مىتواند نردبانى باشد براى رسيدن به عالم پايدار . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود :
إنّما الدّنيا دار مجاز و الآخرة دار قرار ، فخذوا من ممرّكم لمقرّكم ؛ « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : الحكمة المتعاليه فى الاسفار الاربعه ، فن 6 ، فصل 9 ، ج 5 ، ص 300 .
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 201 . ( يا 203 ) .