او معتقد است كه ادراك شىء عبارت است از : تمثّل حقيقت آن در نزد مدرك « 1 » ؛ يعنى مثالى از آن - نه خود آن - در نزد مدرك پديد مىآيد .
روشن مىشود كه از نظر او همهء ادراكها ، عبارتند از همان تمثّلها . به ويژه كه او علم حضورى را در علم به ذات و آثار آن محدود كرده است ؛ اما اين تمثّلها هم از ذات ادراككننده ، تمايز ندارند . بنابراين ، از نظر او اتحاد عاقل و معقول ، بلكه اتحاد معقولها ، محقق است . منتها اتحاد به حسب وجود نه به حسب ماهيّت .
او علم خداوند به ماسوا را هم علم حصولى مىشمارد و معتقد است كه اين علم حصولى ، علم فعلى تامّ عقلانى است نه نفسانى ؛ يعنى سبب تامّ مخلوقات است و همچون علم حصولى نفس نيست كه مقدّماتى لازم داشته باشد ، بلكه عقلانى است كه همچون خود عقول ، تجرّد و فعليّت تام دارند و چنين نيست كه از قوّه به فعل برسند .
چنين علمى همان عنايت است و فاعلى كه از چنين علمى برخوردار است ، فاعل بالعنايه ناميده مىشود . « 2 »
با اينهمه او در شفا اينكه نفس همان معقولهاى خود گردد را محال شمرده و گفته است :
لست أفهم قولهم : « إنّ شيئا يصير شيئا آخر » و لا أعقل أنّ ذلك كيف يكون ؟ ؛ « 3 »
نمىفهمم كه چيزى چيزى ديگر شود و نمىدانم كه چگونه است ؟
برداشت شيخ الرئيس اين بوده است كه قائلان به اتحاد عاقل و معقول ، مىگفتهاند :
ماهيّات با يكديگر متّحد مىشوند . از اينرو ، گفته است : براى من قابل فهم و قابل
هامش
( 1 ) . إدراك الشيء هو أن تكون حقيقته متمثّلة عند المدرك يشاهدها ما به يدرك ( اشارات ، نمط 3 ، فصل 7 ؛ شرحى الاشارات ، ج 1 ، ص 130 ) .
( 2 ) . او مىگويد : « إنّ تمثّل النّظام الكلّيّ في العلم السابق مع وقته الواجب اللّائق ، يفيض منه ذلك النّظام على ترتيبه و تفاصيله ، و ذلك هو العناية » ( اشارات ، نمط 6 ، فصل 7 ؛ ر . ك : غايات و مبادى ، ص 76 ) .
( 3 ) . شفا ، « طبيعيّات » ، فن 5 ، چاپ مصر ، مقالهء 5 ، فصل 6 .