معقولها است ؛ بلكه مستلزم محذور ديگرى است و آن ، اتحاد معقولها با يكديگر است .
با توجه به اينكه ماهيّات ، خاستگاه كثرت و اختلافند ، روشن مىشود كه اتحاد ماهوى معقولها ، محال و ممتنع است ؛ ولى اگر وجود كه خاستگاه وحدت است ، پاى در ميان نهد ، هم اتحاد معقولها ، مشكلى ندارد و هم اتحاد عاقل و معقول و هم اتحاد عاقلها ، يعنى نفس و عقل فعّال .
* * * اگر بخواهيم بر روال گفتهء شيخ كه مىگويد : « أو يصير شيئا آخر و يلزم منه ما تقدّم ذكره » كه در آن ، اشاره به محذورهاى فصل پيش ( اتحاد عاقل و معقول ) دارد ، مطلب اين فصل را تقرير كنيم ، بايد بگوييم :
با پديد آمدن تعقّل جديد ، نفس دستخوش تغيير حال يا تغيير ذات مىشود .
در صورت اوّل ، اتحاد عاقل و معقول ، تحقّق نيافته است ، بلكه نوعى از دگرگونى پديد آمده است ؛ چرا كه همانگونه كه با ارتسام صورت پيشين نوعى استحاله و دگرگونى در نفس پديد آمد ، با ارتسام صورت پسين نيز استحالهء ديگرى تحقّق مىيابد و البته بهتر اين است كه اين قسم استحاله را استكمال بناميم . همان كارى كه خود شيخ الرئيس كرده و تغيير صفت را استكمال و تغيير ذات را استحاله ناميده است . « 1 »
در صورت دوم نيز اتحاد عاقل و معقول تحقّق نيافته است ؛ بلكه ذاتى كه عاقل « الف » بود ، فاسد و ذاتى كه عاقل « ب » گرديده ، تكوّن يافته است و اين هم چيزى جز كون و فساد كه مستلزم تركيب از هيولا و صورت و پذيرش يك هيولاى مشترك ، ميان كائن و فاسد است ، نيست .
هامش
( 1 ) . ر . ك : شفا ، « الهيات » ، مقالهء 8 ، فصل 1 .