از بين مىرود ؛ ولى بدن نمىتواند بيشتر از يك علت معدّه ، باشد . علت معدّه ، معلول را براى پذيرش وجود از علت موجده ، آماده مىكند و به آن وجود نمىبخشد ، تا در بقاى آن نقشى داشته باشد .
براى همين است كه شيخ الرئيس در پايان بحث مىگويد :
و اذا كان كذلك ، لم يكن أمثال هذه فى أنفسها قابلة للفساد بعد وجوبها بعللها و ثباتها بها .
اگر نفس اصل است و يا از اصلى مستقل و قائم به ذات پديد آمده باشد ، چه دليلى دارد كه زوال بپذيرد ؟ زوالپذيرى يا از ناحيهء تركيب يا حلول در مركّب است يا از ناحيهء زوال علت .
نفس از هيچ لحاظى در معرض زوال نيست . نه از ناحيهء تركيب ذات خود آسيبپذير است و نه از ناحيهء تركيب يا حامل قوّهء فساد بودن محلّ خود و نه از ناحيهء مبادى و علل خود . او را نه ذاتى مركّب است تا متلاشى شود و نه محلّى است تا از ناحيهء آن خلل پذيرد و نه عللى مركّب است كه سايهشان بر سر نفس ناپايدار باشد . او زير سايهء اصول فناناپذير ، بلكه اصل الاصول است . بنابراين ، باقى ، ابدى و جاودانه است و هرگز از هيچ ناحيهاى آسيبپذير نيست .
نقدى از امام فخر رازى
نفس ، تحت مقولهء جوهر است . بنابراين ، داراى جنس و فصل است . جنس و فصل ، همان ماده و صورت است ؛ چرا كه اختلاف جنس و فصل و ماده و صورت ، به اعتبار است . حكيم سبزوارى مىگويد :
جنس و فصل لا به شرط حملا * فسمّدة و صورة به شرط لا
« 1 »
بنابراين ، هرچه داراى جنس و فصل است ، داراى ماده و صورت است . نفس
هامش
( 1 ) . شرح غرر الفرائد ( معروف به شرح منظومه سبزوارى ) ، ص 94 .