آنجايى كه عكس مستوى موجبهء كلّيّه ، موجبهء جزئيّه است ، بعضى از چيزهايى كه داراى جنس و فصل مىباشند ، داراى ماده و صورتند ، نه همهء آنها .
نقدى ديگر
به نظر وى حدوث و فساد به لحاظ احتياج آنها به محلّى كه حامل امكان آنها باشد ، يكسانند . اگر نفس در موقع حدوث ، نيازمند مادهاى كه حامل قوّهء آن باشد ، نيست ، حتما براى زوال هم نيازمند مادهاى كه حامل قوّهء زوال آن باشد ، نيست و اگر براى حدوث ، نياز به مادهاى دارد كه حامل قوّهء حدوث آن باشد ، براى زوال نيز چنين است .
پس همان مادهاى كه حامل قوّهء حدوث نفس است ، حامل قوّهء زوال آن نيز هست .
بنابراين ، نفس مانند صور و اعراض جسم ، در معرض حدوث و زوال است و از اين لحاظ ، تافتهء جدابافتهاى نيست .
اين نقد نيز از نظر سستى و بىاعتبارى همانند نقد پيشين است . چيزهايى در حدوث و زوال نيازمند مادّهء حامل قوّهء حدوث و زوالند كه حالّ در ماده باشند .
اعراض و صور ، داراى ماده و حالّ در مادهاند و البته در مادّهء بالمعنى الاعم كه هم شامل موضوع اعراض و هم شامل مادّهء صور مىشود ؛ ولى نبايد از اين حقيقت غافل بود كه نفوس حالّ در ماده نيستند ؛ يعنى حلول در مادّهء بالمعنى الاعم ندارند ، نه همچون اعراض ، حلول در جسم كردهاند و نه همچون صور ، حلول در ماده . آنها متعلّق مىخواهند ، يعنى تعلّق آنها به جسم - يا بدن - تعلّق تدبيرى است و فرقى مهم است ميان تعلّق تدبيرى و تعلّق حلولى .
البته مىتوان مادّهء بالمعنى الاعم را به معناى موضوع اعراض و هيولاى صور و متعلّق نفوس دانست ؛ چنانكه احيانا گفته شده است « 1 » ، ولى نبايد اين تعميم معناى ماده
هامش
( 1 ) . صنع و ابداع ، شرح نمط پنجم ، ص 166 .