پاسخ از يك پرسش مقدّر
در لابهلاى بحثها بارها گفتهايم كه مقصود شيخ الرئيس از « اصل » ، بسيط غيرحالّ است و براى همين است كه صور و اعراض ، هرچند بسيطند ، ولى حالّ در ماده يا جسمند . بنابراين ، بهرهاى از ثبات و بقا ندارند ؛ ولى چون شيخ الرئيس در موقع طرح « اصل » بودن نفس ، چنين مطلبى را بيان نكرده بود و توجه داشت كه ممكن است كسى بپرسد كه اعراض و صور ، بسيطند و در عين حال ، ثابت و باقى نيستند ، به پاسخگويى از چنين پرسش مقدّرى پرداخت و چنين گفت :
و الأعراض وجودها فى موضوعاتها فقوّة فسادها و حدوثها هى فى موضوعاتها ، فلم يجتمع فيها تركيب .
و چه خوب بود كه مىفرمود : هم اعراض و همصور ، وجودشان در محلّ است و پاسخ را منحصر در اعراض نمىكرد . آرى ، حامل قوّهء فساد و حدوث آنها هيولا يا موضوع آنهاست و به همين جهت ، آنها در عين اينكه فساد پذيرند ، خود مركّب از ماده و صورت نيستند ؛ بلكه يا محلّ آنها مركّب از ماده و صورت است يا محل آنها تنها مادّهء محض و حامل قوّه و صورت است .
البته با توجه به اينكه مناط زوال اعراض و صور ، همان محلّ آنهاست كه حامل قوّهء زوال است ، تعميم پاسخ ، مشكلى ندارد .
نتيجهء بحث
اكنون كه روشن شد ، نفس يا اصل است يا داراى اصل ، معلوم مىشود كه در بقاى نفس نبايد ترديد كرد ؛ چرا كه رابطهء نفس با بدن ، رابطهء معلول با علت نيست ، تا با از بين رفتن بدن ، نفس هم نابود شود . آرى ، اگر بدن ، علت موجدهء نفس باشد ، بايد طبق نظر دقيق فلسفى علت مبقيه هم باشد و به يقين با از بين رفتن علت ، معلول هم