در زمان بقا هم دو ويژگى دارد : يكى فعليّت بقا و ديگرى قوّهء فساد و زوال . محال است كه شىء از همان لحاظى كه باقى است ، فاسد و زايل و از همان لحاظى كه فاسد است ، باقى و برقرار باشد . اين دو حيثيّت ، در شىء واحد از جهت واحد ، با يكديگر جمع نمىشوند .
به همين دليل است كه حيثيّت بقا ، از آن صورت و حيثيّت زوال از آن ماده است .
مقصود اين نيست كه خود ماده زايل مىشود ؛ بلكه مقصود اين است كه ماده ، حامل قوّهء زوال است . اگر ماده هم زوالپذير باشد ، نيازمند مادهاى است كه هم حامل صورت - يا همان چيزى كه رمز فعليّت و بقاست - باشد و هم حامل قوّهء زوال و اين ، مستلزم تسلسل در علل است . معلوم است كه تسلسل در علل ، باطل است . چه تسلسل در علل فاعلى باشد و چه تسلسل در علل مادّى ، صورى و غايى .
بههرحال ، از آنجاكه اصل هم بسيط و هم غير حالّ است ، از داشتن دو چهرهء فساد و بقا بر كنار است و از داشتن محلّى كه حامل قوّهء زوال آن باشد ، به دور است .
شيخ الرئيس دومين استدلال خود را بر بقاى نفس اينگونه مطرح مىكند :
و لأنّه أصل فلن يكون مركّبا من قوّة قابلة للفساد مقارنة لقوّة الثّبات .
تنزّل شيخ الرئيس از اصل بودن نفس
اگر فرض كنيم نفس ، يكى از اصول - يعنى بسيط غير حالّ - نيست ، بلكه خود يكى از مركّبات است ، در اين صورت مىگوييم : يا نفس مركّب از ماده و صورت است يا مركّب از عناصر بسيط است . در صورت اوّل ، نفس داراى يك جزء بسيط غير حالّ - يعنى ماده - است و در صورت دوم ، همهء اجزاى اوّليّهء آن بسيط است ؛ مانند آب كه مركّب از دو عنصر بسيط اكسيژن و هيدروژن « 1 » و نمك طعام كه مركّب از دو عنصر
هامش
( 1 ) . اين مثال با طبيعيّات قديم ناسازگار است . آنها آب ، خاك ، هوا و آتش را چهار عنصر بسيط و « امّهات اربع » و جمادات ، نباتات و حيوانات را « مواليد ثلاث » و سيّارات را « آباى سبع » مىناميدند .