اين اصل را همهء فيلسوفان و بيشتر متكلّمان مسلمان قبول دارند و به آن ، اعتقاد مىورزند .
اصل ديگر ، عقول يا انوار قاهره است . اينان نيز پس از واجب الوجود ، نسبت به موجودات پس از خود ، اصل الاصول و از وصف ازليّت و ابديّت برخوردارند . البته متكلّمان مسلمان دربارهء وجود اينها حالت ترديد يا انكار دارند و خواجه با نگاهى ترديدآميز دربارهء آنها مىگويد : « أدلّة وجوده مدخولة » . « 1 »
سومين قسم از اقسام اصول - كه در مرتبهاى نازلتر قرار دارند - عبارت است از :
نفوس ناطقه .
نفوس ناطقه ، بر طبق استدلالهايى كه در نمط سوم و نمط ششم و همين نمط ، مطرح شده است ، در ذات خود مجرّدند ؛ هرچند تعلّق به اجسام دارند . اين تعلّق ، تعلّق تدبيرى است ، نه تعلّق حلولى و به همين لحاظ است كه درجهء آنها به لحاظ اصل بودن ، پس از واجب الوجود و عقول است . تعلّق تدبيرى ممكن است در حدوث نفس - آنهم در حدوث نفسانيّت نفس نه در حدوث ذات عقلانى نفس « 2 » - نقش داشته باشد ، ولى در بقاى نفس نقشى ندارد .
بنابراين ، نفوس ناطقه - اعم از نفوس انسانى و نفوس فلكى يا ملائكه نفسى كه به تدبير اجرام فلكى مشغولند - اصلند ، نه خود حامل قوّهء فسادند و نه ماده يا موضوعى دارند كه به اعتبار آنها دستخوش فساد و انحلال شوند .
توضيحى دربارهء اشياى فسادپذير
هرچه فساد مىپذيرد ، دو چهره دارد : يكى چهرهء بقا و ديگرى چهرهء فساد . پيش از آنكه محكوم به فساد شود ، زمانى كوتاه يا بلند ، باقى است و پس از فساد ، زوال مىپذيرد و صفت بقا را از دست مىدهد .
هامش
( 1 ) . كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد ، مقصد 2 ، فصل 4 ، مسئلهء 1 .
( 2 ) . اشاره است به نظريّهء صدرايى كه نفس - يعنى نفسانيّت نفس - را جسمانيّة الحدوث و ذات نفس را روحانيّة البقا مىداند . برخى نفس را قديم شناخته و برخى آنرا روحانيّة الحدوث مىشمارند .