بودند دانشمند شدند ، جاهائى كه ويران بود آباد كردند ، به كارهاى سودمند براى عموم پرداختند . جوانان علم طب آموختند تا بيماران را تيمار نمايند . اميران درميان مردم داد مىكردند به درجهاى كه همه مردم به راستكارى و دوستى و الفت و يگانگى خو گرفتند . اينها را سعادت مىدانستند . دوسال بر اين منوال گذشت . ملك به روشنضمير گفت : باور مىدارى كه به اين زودى شايسته همسرى روان باشم . روشنضمير پاسخ داد : اى خداوند هنوز يك كار بزرگ باقيست اگرچه بر نادانى رعيت فيروزمند و بر معمورى مملكت و ترقى دولت و فزونى دانش و حكمت و بر هوى و هوس از حد بيش توفيق يافتى ، ولى هنوز اسير خشم و طبيعت حدّت هستى اين خود بزرگترين دشمن است ، بايد بر او غلبه كرد . ( دلربا در اينراه چنان كوشيد ) تا خوشرفتار و شيرينگفتار ، صبار و بردبار گشت اخلاق پسنديده يافت تا سه سال به نهايت رسيد . ملك به همان بيشه رفت كه آهوى سفيد را ديده بود . كسى از ملازمان را در ركاب برنداشت مگر روشنضمير را به رفاقت برداشت . در آن نزديكى آزاد را در يك گردان مزين با حشم و خدم زياد ديد كه در جلو او بسيارى از شهزادگان زنجير بر دست و پايشان زده و اسيروار مىبودند ! همينكه آزاد هم دلربا را ديد خنديد . در همان دم قلعهء هر دو خواهر پديدار شد كه چندان از همديگر دور نبود . دلربا راه قلعه نخستين را گرفت و رفت و آزاد از رفتار دلربا به حيرت فروماند ، زيرا كه روان گفته بود كه به آن قلعه هرگز باز نخواهد گشت . دلربا بهسراى روان رفت در سرا رفته و آب پاشيده و روان جامههاى ساده پوشيده هزاربار بهتر از بار نخستين كه ديده بود . روان با كمال عز و ناز به پيشواز دلربا آمد و گفت : آفرين بر تو اى خواجه روشنضمير كه ترا آموخت ترجيحدادن مرا بر خواهرم ! اكنون شايسته همسرى منى . همان دم روشنروان فرمان داد به فضلا و درستكاران تا جشن و سرور عروسى او را با دلربا ترتيب دادند . در اين اثنا كه دلربا مشغول عيش و مسرت همسرشدن روشنروان بود آزاد به سراى تيرهروان رسيد كه او را به كمال احترام پذيرفت . همان دم امر بر عروسى خويش و آن هم خورسند گشت . ولى همينكه
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٣١٦