تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
اين يكى را ببينيد پيروز نام داشت به آرزوى همسرى من سلطنت خود را ترك كرد تا ديگر سلطنتى بگيرد در همه عمر دويد و كوشيد آخر زنى يك خشتى به‌سر او زد و مرد و آنديگر فيروز كه به جهت من ده‌سال با قيصر جنگيد ! همه جا را گرفت روم را كه به تصرف درآورد او همسر من مىشد ، ولى چون به نصيحت من دشمنان خود را بخشيد ، آنها فرصت جسته زخم خنجر به او زدند و كشتند . و ديگر تصوير بسيارى از عاشقان و خواستگاران خود را به آنان نمود و خوانى پر از ظروف و آلات زر و سيم كه در آنها طعام‌هاى گوناگون گذاشته و چيده بود ، خوردند پس از آن امر به سياحت آنان كرد . چون از سراى بيرون شد آزاد به دلربا گفت : باور داريد كه روان‌بانو ، امروز از ديروز بهتر بود و هم در جامه‌هاى رنگين زيباتر مىنمود و هم دانش و ادراكش افزونتر از ديروز . دلربا گفت نمىدانم ولى امروز آرايش بسيار داشت . . . بارى هردو شاهزاده از هم جداشده به سلطنت خود رفتند و عزم كردند كارى كنند كه پسنديده معشوق و بانوى خويش باشد . هنگامى كه دلربا به‌سراى خود باز آمد به‌خاطرش آمد ايامى كه خرد بود خواجه او بسيار از روان بيان كرده بود به دل گفت بهتر آن است كه خواجه خود را بياورم و از او بپرسم چه بايد كرد كه پسنديده خاطر او باشد . بريدى براى آوردن او فرستاد ، همان كه روشن‌ضمير مىگفتند رسيد همان دم به اتاق خود طلبيد و سرگذشت خود را به او نقل كرد او از شادى گريه كرد و به شاه گفت : آه خداوند من ! از آمدن خود خورسند شدم كه بى من سلطنت از دست مىرفت . اكنون مىبايد به شما بگويم كه روان خواهرى دارد روان كاذب كه در زيبائى چون روان نيست ، ولى درميان زيب و آرايش زشتى خود را مىپوشاند و او منتظر است هركه از قلعه روان بيرون آيد خود را چون او به ايشان مىنمايد و مىفريبد ايشان مىپندارند كه براى روان مىكوشند خود را پى انجام پندهاى خواهر او روان كاذب تلف مىكنند ديديد كه همه عاشقان روان كاذب در آرزوى او در بدبختى و فلاكت هلاك شدند . . . اگر تو مىخواهى همسر روان شوى بايد هرچه مىگويم به‌گوش و هوش بشنوى .