مىخورم جز تو كسى را نگزينم ، عهد بستم تا هستم با تو هستم . از اين پس تو بانوى من هستى . روان گفت منهم ترا به پادشاهى پذيرفتم ، ولى هنوز به همسرى تو سخن نمىدهم . اكنون يك شهزاده در سراى من است به تو مىنمايم ، مىبايد سه سال ترك من كنى در اين مدت هركدام وفادارتر باشد او را به همسرى خواهم پذيرفت . دلربا از اين سخنان غمگين شد وقتى كه آن شاهزاده را كه روان گفته بود ديد و مشاهده كرد او بسيار دانشمند و خوبرو است ، ترسيد كه مبادا روان او را فزونتر از او دوست بدارد . آن شاهزاده را آزاد مىگفتند . پادشاه بزرگ بود . ملكى فراخ داشت . هر دو با روان غذا خوردند و غمگين بودند از اينكه فردا هر دو از روان جدا مىشوند . بامداد كه خواستند بروند روان گفت : تا سه سال منتظر شمايم و هر دو از سراى بيرون شدند و همين كه دويست و سيصد گام در بيشه پيش رفتند ، يك قلعه بزرگتر و بهتر از قلعه روان نمودار شد كه زر و سيم و مرمر و جواهر و الماس آن قلعه بيننده را خيره مىكرد ! باغى چون فردوس برين بود . آن دو به سير و تماشاى آن قلعه رفتند در آنجا روان را يافتند حيران شدند ؟ ولى روان جامه تبديل كرده از سرتا پا لباس زرتار و زربفت مزين به جواهر و الماس پوشيده بود ، زلف پريشان دور سر جمع كرده به گلهاى گوناگون تاجدارى بسته و برتخت زرين دانهشان نشسته بود . روان به آنها گفت : ديروز خانه ييلاقى خود را به شما نمودم .
آن سراى پيش به من خوش مىآمد . ولى اكنون كه دو پادشاه دوستدار و خواستگار دارم آنخانه سزاوار خود نمىدانم . آن را ترك كردم كه ديگر در آنجا هرگز ننشينم . در اين سرا چشم بهراه شما خواهم بود . زيرا شهزادگان زيب و زينت خوش دارند . زر و سيم و جواهر براى آنها آفريده شده ! وقتى كه رعيت خانه شاهان را از جواهر درخشان و تخت ايشان را دانهنشان و سرايشان عالى و قصرشان را متعالى بينند تعظيم را زيادتر نمايند همان دم ايشان را به ايوان بزرگ برد و گفت مىخواهم تصوير دوستان و عاشقان خود را به شما بنمايم . يكى اين است كه اسكندر مىگفتند همسرى او را مىخواستم ولى جوانمرگ مرد . او با كمى لشكر آسيا را خراب كرد . خداوند آنجا شد . او مفتون من بود بارها خود را بهخاطر من به مخاطره انداخت .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٣١٣