تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
بين آزاد و تيره‌روان صحبت و معاشرت شروع شد ، آزاد در كنار خود پيرزنى بدچهر و كريه‌منظر و زشت‌رو ديد كه آرايش و پيرايش ، زيب و زينت زشتيهاى او را پوشانده بود و همين‌كه تيره‌روان خواست صحبت كند دندان‌هاى عاريه او از دهنش بيرون دويد ! شهزاده آزاد از فريب‌خوردن خود چندان خشمناك شد كه برخواست بر او حمله برد . زلفهاى سياه و دراز او را به‌دست گرفت ! ولى به حيرت فرو رفت وقتى زلفها را در دست خود يافت و سر تيره‌روان را برهنه مانند ! كچلان ديد در سرش جز چند موى سفيد بيش نبود ، او را واگذاشت به‌سراى روشن‌روان شتافت كه همسر دلربا شده . روشن‌روان و دلربا به بدبختى او افسوس خوردند . مريم‌خانم گفت : استاد من اين نقل بهتر از ديگران نبود بسيار چيزهاست بايد فهميد خواهش دارم آنها را به‌من بياموزيد . مىدانيد كه من سيزده‌سال زيادتر ندارم . . . استاد گفت : خانم افنديها راست است كه تو خردسالى ولى اگر كاركن باشى از اين داستانها خيلى چيزها خواهى آموخت . اكنون برويم به‌سر جغرافيا لكن از فطنت‌خانم خواهش دارم پيش از شروع به جغرافيا تاريخى را كه ديروز آموخته امروز بازگو كند . فطنت‌خانم : ممنونم از فرمايش استاد . درميان فرزندان سام بعد از مدتى از ايام طوفان مردى پيدا شد كه او را ابراهيم گفتندى . او خدا را دوست مىداشت و خدا او را . ابراهيم با همسر خود سارا آمد به كنعان و لوط برادرزاده‌اش را خدا امر كرده بود كه به آنجا برود و در آنجا خداوند فرزندان بسيار و مردم بيشمار خواهد شد . ابراهيم كه بسيار پير بود و فرزند نداشت ، از اين باب هيچ شكايت از خدا نداشت زيرا كه خوب مىدانست خداوند بر همه قادر است . ابراهيم و لوط بسيار توانگر شدند و خداوند چندان گاو و گوسفند شدند كه بيرون از شمار بود . روزى ميان چاكران ابراهيم و لوط منازعه بزرگى شد ابراهيم به لوط گفت : اى برادر تو مىدانى كه من جنگ و جدال دوست ندارم اكنون مىبايد از همديگر جدا شويم . جا بسيار است هرجا را مىپسندى بمان ، من جاى ديگر مىروم . لوط به‌جاى اينكه بگويد اى عم من ! هرگز ترا ترك نخواهم و قدغن به خدمتكاران
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 317 | سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني