تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١

دلربا [ 1 ]

در زمان پيش ، شهزاده‌اى در سيزده‌سالگى پدرش مرد . شاهزاده نخست بسيار از فوت پدر غمگين شد . بعد از چندى سلطنت رنگ كدورت را از آئينه دل او زدود . . . اين شهزاده را دلربا مىگفتند . اگرچه طبيعت خوبى داشت ، ولى در محيط شهزادگى تربيت يافته بود . يعنى به اجراى مراد خويش مصر بود . روشن است . ثمره اين عادت خوب نخواهد بود . هرگاه كسى به زيارت او مىآمد به خدمت مىآمد در كارهاى دولت اغفال و در اجراى هوى و هوس خويش اشتغال داشت ، ويژه به شكار بسيار مايل بود كه اغلب اوقات در كوه و دشت مىگشت و جانور مىكشت . چنانچه بعضى از شاهزادگان چنين هستند ! معهذا يك خواجه خوبى داشت كه در جوانى او را بسيار دوست مىداشت . چون به تخت نشست خودبه‌خود مىانديشيد و مىگفت كه خواجه من بسيار مرد بافضيلت و درستكار است در حضور او به بعضى كارها جسارت نتوانم كرد ، زيرا كه پيوسته پند او به‌من اين بود كه شهزاده بايد به اجراى امور دولت و سلطنت و رعيت مشغول باشد و من دوست دارم خوشگذرانى و عيش و كامرانى را . اگر او به روى من بيارد از دل خشنود نخواهم شد . مىبايد او را دور كرد تا به من تنگ نگيرد . فرداى آن روز بزرگان دولت را خواست و در آن انجمن مدح و ثناى خواجه خود را بسيار كرد و زياد از حد خدماتى كه خواجه به او كرده بود ، بيان نمود و استعداد و كفايت و فضيلت او را ستود و گفت به مكافات اين همه خدمات ، از حكومت فلان مملكت را به او دادم كه بسيار دور از دارالخلافهء خود بود .
هامش
[ 1 ] . در متن اصلى آغاز اين قصه با دلربا شروع مىشود ولى بعد نام قهرمان قصه به دلبر تغيير مىيابد . گمان مىرود اشتباه شده باشد . به هرحال در اين چاپ نام قهرمان قصه همه‌جا « دلربا » آمده است .