تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
همين‌كه خواجه‌اش به‌جاى مأموريت خود رفت ، ملك به هوى و هوس و شكاررفتن مشغول شد . روزى در شكار ميان بيشه بزرگى آهوئى از برف سفيدتر با حلقه طلا در گردن ديد ، آهو به نزديكى دلربا آمد ايستاد به او نگاه كرد سپس رفت . دلربا فرمان به ملازمان داد كه در جاى خود بمانند . خود پى آهو گرفت گويا آهو منتظر او بود . هرقدر دلربا به او نزديك مىشد او مىجست و چهارپا مىدويد . دلربا بسيار راه رفت و تعاقب او كرد چون زياد از حد شوق گرفتن او داشت ، شب سرآمد و آهو از نظر ناپديد گشت . ملك اندوهگين گشت ! چون نمىدانست آهو كجا رفت ؟ در اين موقع آواز موسيقى از جنگل برآمد ، ولى دور مىنمود دلربا پى اين آواز خوش و دلنواز را گرفت و رفت تا به يك قلعه رسيد كه صداى آواز و خواندن از آن مىآمد . خواست به درون رود ، دربان پرسيد چه مىخواهيد ؟ دلربا سرگذشت خود را نقل كرد . دربان گفت خوش آمديد و صفا آورديد او چشم به‌راه است تا با تو غذا خورد زيرا كه هروقت اين آهو از خانه بيرون مىشود ، هنگام بازگشتن با خود يك يار مىآورد . همان دم دربان آواز داد ، ملازمان بسيار پيدا شدند با مشعل‌هاى زياد ، او را به‌يك دايره مزين بردند اگرچه خانه بسيار ممتاز نبود ، ولى پاك و مصفا بود ديده را روشنى مىداد . همان دم بانويى پديدار شد دلربا از ديدن روى زيباى او حيران ماند و بىخود خود را برپاى او انداخت ! بس كه محو تماشاى حال او بود ، مجال مقالى نداشت . آن بانو دست او را گرفت و گفت برخيز اى دلربا كه ترا به درستى مىپذيرم و تو به من دلربا مىنمائى ، چنانچه اميدوارم مهر تو مرا از اين گوشه تنهائى رهائى دهد مرا روان گويند كه هرگز نمىميرم و هميشه هستم از اول دنيا تا به امروز ، در اين جا منتظر يك شوهرم . بسيارى از پادشاهان به ديدن من آمدند ، اگرچه در وفادارى عهد و پيمان بستند و سوگند خوردند پيوسته با من باشند ، ولى براى خاطر دشمنان ستمكار من ، پيمان خود شكستند و سلسله دوستى و عهد درستى را از هم گسستند . دلربا گفت : آه اى بانوى بانوان ! آيا مىشود ترا يك بار ببينند و فراموش كنند ؟ سوگند