دلبر گفت : بسيار لطف مىفرمائى اقرار مىكنم كه نوازشهاى شما مرا خيلى خرسند مىكند من وقتى درباره مهر و محبتهاى شما مىانديشم ، تو به من زشت نمىنمائى . اژدها گفت : آه اى خانم ! من قلب خوب دارم ولى چه بايد كرد اژدهايم خداوند مرا جانور آفريده است . دلبر گفت : مردمانى هستند كه از شما زيادتر اژدهايند ! من شما را به اين صورت اژدهايى دوست دارم ، ولى از آنها بيزارم كه مفسد و بددل و حق ناشناسند . اژدها گفت : من از شما خيلى سپاسگزارم ، ولى كودنم و بيش از اين نمىتوانم از شما ممنون باشم . دلبر با اشتهاى تمام غذا خورد ، گوئى ديگر ترسى از اژدها نداشت ولى نزديك بود از ترس بميرد . زيرا اژدها در اين گفتگو به دلبر پيشنهاد كرد : مىتوانيد همسر من باشى ؟ دلبر سر به جيب تفكر فروبرد ، قدرى خاموش ماند ، مىترسيد اگر از خواهش اژدها دريغ نمايد ، حدت او به جوش آيد . بعد از مدتى دلبر ترسان و لرزان گفت : نه . اژدها از اين پاسخ آهى سرد از دل پردرد بركشيد و ناله برآورد كه عكس آن همهجا را گرفت بعد با ملالت تمام بدرود دلبر كرد . دلبر از ترس فراغت يافت وقتى كه اژدها از سراى بيرون مىرفت ، هر پائى كه برمىداشت روگردانيده به دلبر نگاه مىكرد . چون دلبر تنها ماند فهميد كه چه اندازه اژدها محبت زياد دارد ، دلبر خود بهخود گفت دريغ او چندان كه زشت است دوچندان كردار خوب دارد . دلبر سه ماه به فراغت و آسودگى تمام در آن سرا روزگار گذرانيد . هر شام اژدها به زيارت او مىآمد تا وقت شام خوردن با او صحبت مىداشت ، ولى نه با چنان عقلى كه در مردم هست دلبر هر روز از اژدها التفاتهاى نو مشاهده مىكرد . نظرش به زشتى او عادت كرد و هيچ وقت از ديدن او نمىترسيد . هر روز به ساعت نگاه مىكرد چه وقت ساعت نه مىشود ؛ چونكه اژدها در آمدن از ساعت تخلف نمىكرد ! دلبر از اژدها جز اين دلتنگى نداشت كه اژدها هر شب هنگام خوابيدن از دلبر مىپرسيد : آيا مىخواهى همسر من شوى يا نه ؟
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٣٠١