تا وقتى ( نه ) مىگفت براى او درد مؤثرى بود . روزى به اژدها گفت : تو مرا غصهدار مىكنى از اين سؤال كه هرگز نمىتوانم همسر تو شوم ؛ ليك بدان هميشه دوست شما هستم ، به همين خرسند باشيد . اژدها گفت : چنين باشد . . . من مىدانم بسيار زشت و بدشكلم ، كسى مرا قبول نمىكند و نمىپسندد . اما بس كه شما را دوست مىدارم بههمين خوشنودم كه تو اينجا هستى خود را بختيار مىپندارم . اگر وعده كنى كه هرگز مرا ترك نكنى . از اين سخن دلبر درماند چون در آئينه بزرگ ديده بود كه پدرش در مفارقت او بيمار است ، آرزوى ديدار دلبر دارد . دلبر گفت مىتوانستم به شما عهد بندم كه هرگز ترا ترك نكنم ، اما بسيار دلم مىخواهد كه يك بار پدرم را ببينم و اگر تو مرا از ديدار پدر منع كنى از اين درد خواهم مرد . اژدها گفت : دلبر من مىميرم اگر ترا مكدر ببينم ، من شما را پيش پدرتان خواهم فرستاد ولى مىترسم آنجا بمانى و من در اينجا از مفارقت تو بميرم . دلبر گفت : نه ، من ترا دوست مىدارم هرگز سبب مرگ تو نخواهم شد وعده مىكنم در هشت روز ديگر بازگردم . شما به من نموديد كه خواهرانم شوهر كردهاند و برادرانم هم به عسگرى [ 1 ] رفتهاند پدرم تنهاست . من يك هفته پيش پدر مىمانم باز برمىگردم . اژدها گفت : شما فردا بامداد خود را در آنجا خواهى يافت . پدرت را خواهى ديد ، ليك بهوعده خود وفا بايد كرد وقتى كه خواستى بازگردى انگشتر خود را در وقت خوابيدن بالاى تختخوابت بگذار . اژدها بنابرعادت خود آهى كشيد بدرود كرد . دلبر پس از رفتن اژدها در بستر غم خوابيد ، بامداد كه بيدار شد خود را نزد پدرش يافت . خدمتكار كه دلبر را ديد فرياد شادى برآورد بازرگان به اين فرياد دويد و از ديدن دخترش كم مانده بود جان از تنش پرواز نمايد . يكديگر را يك چارك ببر گرفتند . دلبر بعد از اين حال انديشيد جامه كم دارد . اما خدمتكار به او گفت در اينجا
هامش
[ 1 ] . منظور به نظام و سربازى رفتهاند .