بچهها ، من پيرم او جوان ، از عمر من چيزى نمانده مگر دوسال ، اگر كشته نشوم خودم تلف خواهم شد ، افسوس از براى شما مىخورم و گرنه غمى ديگر ندارم . دلبر گفت : اى پدر مهربان سوگند مىدهم شما را كه بى من به آن سراى نرويد و اينرا هم بدانيد مرا نمىتوانيد از همراهى با خود منع نمائى دست از دامنت برنمىدارم تا مرا با خود ببرى . زندگانى بى تو مرا دشوار و ناگوار است . دوست مىدارم جانور مرا بخورد غم مردن تو نخورم . چون رفتن دلبر بهسراى قرار يافت خواهرانش از اين كار بهحيرت افتادند و بهراستى و صداقت او رشك بردند . بازرگان چنان در غم دلبر دردمند شد ، صندوقى كه پر از جواهر و اقمشه بود در سراى گذاشت ، به اتاق خود رفت موقع خوابيدن ديد صندوق در راه باريك اطاق گذاشتهاند . متعجب شد و مىخواست به بچههاى خود بگويد توانگر شده است .
زيرا دختران فرصت مىخواستند كه باز به شهر برگردند . ولى اين سر را به دلبر فهماند كه دو بيگزاده خواهرانش را در غيبت او خواستگارى كرده ، پس حالا قدرت داريم آن دو را شوهر بدهيم لكن اكنون فرصت اين كار نيست . دلبر گفت افندى رجا مىكنم بدهيد خواهران را ببرند و آسوده باشند . چون دلبر باهمه بدى خواهرانش ، آنها را دوست مىداشت . وقتى دلبر و پدرش خواستند بروند دو دختر به چشمهاى خود پياز ماليده ! گريهآلود نزد آنان آمدند و زارزار مىگريستند ، پدرشان نيز بهرقت آمده خوددارى نتوانست كند ، ولى دلبر نمىگريست . بارى اسب را بيرون كشيدند و هردو بهراه افتادند ، وقت شام چراغهاى سراى را در بيشه از دور ديدند . بازرگان چون نزديك شد ، اسب به اصطبل برد . بازرگان با دلبر به ايوان بزرگ رفت ديد سفره بزرگ چيدهاند . بازرگان اشتها نداشت ولى دلبر خود را خرسند و شاد مىنمود با فراغت بهسر سفره نشست خودبهخود مىگفت اين جانور مىخواهد پيش از خوردن ، مرا فربه كند چون دلش گوشت خوب مىخواهد !
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٩٨