تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
زيبائى و عقل مرد ، زن را خشنود نمىكند مگر محبت و راستى و اطوار خوش و مهربانى او . اژدها اينهمه صفات را دارد هرچند به او عشق ندارم ، ليك با او دوستى و آشنائى دارم . لازم است بروم ، نبايد او را دچار غم و درد و الم كرد ، چه بعدها در تمام عمر سرزنش حق‌شناسى او را خواهم خورد . دلبر بعد از اين سخنان برخاست انگشتر خود را روى تخت گذاشت خوابيد . وقتى بامدادان از خواب برخاست خود را در سرا ديد . جامه‌هاى رنگين خود را پوشيده تا به اژدها نمايان شود . چشم به راه نشست تا ساعت نه شب اژدها نيامد ، دلبر ترسيد كه اژدها مرده باشد . برخاست ناله‌كنان همه سرا را گشت نااميد بود . در اين موقع ناگهان خواب خود را به‌ياد آورد رفت باغچه همان جائى كه خواب ديده بود . اژدها را در آنجا به‌زمين افتاده و بيهوش و بىجان يافت . گمان كرد كه او مرده . بىترس و واهمه از صورت زشت و مهيب او ، بىخود خود را به روى او انداخت ولى دريافت كه هنوز جان دارد . كمى آب از جوى برداشت به‌سر و روى او ريخت ، اژدها چشم باز كرد دلبر را ديد نخست خودبه‌خود گفت : اى دل اين تپيدن چيست مگر زخم كارى دارى . . . سپس به دلبر گفت : وعده خود را فراموش كردى ، غم فراق تو مرا از گرسنگى به‌حال مردن انداخت . من مرده بودم بوى وصال تو مرا زنده كرد . دلبر گفت : نه عزيز من ! هرگز تو نمىميرى تو در همسرى من كامرانى و زندگانى خواهى كرد . . . سوگند مىخورم كه پس از اين هميشه با تو باشم . دريغ ! چنين مىپنداشتم كه تنها به دوستى شما روزگار بگذرانم . ولى در دل چنين مىنمايد كه بىديدار تو گذران عمر برايم دشوار است . همين كه اين سخنان از زبان دلبر گذشت ديد همه سراى منورشد و از هرسو چراغها افروخته در و ديوار روشن رشك ساحت گلشن شد . آوازهاى عجيب و دلربا از هرسو مىآمد ، رقص و بازى مىكردند ! گويا عيد بزرگ پادشاهان است . اما همه اين نمايشها ديده دلبر را خيره نكردند ، بسوى اژدها نگاه كرد او را نديد ؟ مگر به زير پاى شهزاده‌اى خورشيدچهر ، زيباتر از مهر يافت كه شكرگذارى مىكرد .