همين كه نان خوردند آواز غوغائى شنيدند ، بازرگان گريهكنان به دختر خود گفت : خداحافظ ، چنان دانست كه جانور است مىآيد . دلبر از ديدن آن جانور غريب و عجيب و مهيب ناليد ، ولى به زودى بهخود قدرت و جسارت داد . جانور پرسيد : به رضاى دل آمدهاى ؟ دلبر ترسان و لرزان گفت : آرى . جانور گفت : شما مردمان درستعهد و راستپيمان هستيد ، از شما ممنون هستم به بازرگان گفت : تو فردا به خانه خود برو و ديگر هرگز اينجا ميا . سپس جانور رفت . بازرگان گفت : اى دلبر دختر مهربان من ، مرا اينجا بگذار تو برو . دختر گفت نمىروم اى پدر مهربان شما فردا برويد و مرا بهخدا واگذاريد شايد به من يارى فرمايد و مرحمت نمايد . هر دو رفتند بخوابند و گمان مىكردند . همه شب هرگز نخواهند توانست به راحتى بخوابند . ولى همين كه به رختخواب خود رفتند خواب آنها را گرفت . دلبر در خواب ديد به او مىگفتند : مرحبا به صفاى تو كه جان را در راه پدر ميبازى ، اين خوبيها بىمكافات نخواهد شد . دلبر بيدار شد ، خواب خود را به پدر نقل كرد ، اگرچه بازرگان از اين خواب تسلى يافت ، ولى وقتى خواست از دختر خود جدايى نمايد فرياد برآورد ، گريه و زارى بسيار نمود و بهراه افتاد . چون او رفت ، دختر در سراى نشست . ابتدا گريه كرد چون بسيار جسارت داشت خود را به خدا واگذاشت . عزم كرد براى يك روز هرگز غصه نخورد ، چه جانور شام او را خواهد خورد . دلبر عزم تماشاى سراى كرد . برخاست همه جاى سراى را گشت . از صفا و زيبايى كه داشت در تعجب و حيرت بود ، ولى درى را ديد كه بر آن نوشته بودند ( سراى دلبر ) از اين نكته زيادتر به حيرت افتاد . آن در را باز كرد چشمش از درخشندگى ديوارهاى آن خيره شد ، بهدرون رفت يك كتابخانه بزرگ ديد بسيار آلات موسيقى در آنجا يافت و يك « قانون » خوب ديد گفت : حتماً چون نمىخواهند من در اينجا غمگين
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٩٩