باشم و از طرفى انديشه كرد اگر من يك روز در اينجا ماندنى مىبودم اينجا اينقدر ذخيره نمىآوردند . اين مطالعه دلبر را دلير كرد كتابخانه را باز كرد كتابى ديد و در آن كتاب نامهاى از طلا نوشته بودند : هر خواهشى دارى بكن و هر امرى دارى بفرما كه تو خانم فرمانرواى اين سرائى . دلبر گفت : دريغ هيچ آرزوئى در دل جز ديدن پدرم نيست و بدانم اكنون چه مىكند ؟ به مجرد گفتن اين ، چشمش بر آئينه بزرگى افتاد در آنجا خانه خود را ديد كه پدرش با كدورت تمام تازه از راه رسيده است خواهرانش او را پيشواز مىكردند ، از ته دل دلبر كه خود را سخت غمگين مىديد شاد شد . بعد از ساعتى چند اينها ناپديد شدند . دلبر دانست كه همه اينها از جانور است . نيمروزى باز در ايوان گذراند ، سفره چيده يافت از هرگونه خوردنى در آنجا بود خوراك خورد . در هنگام خوردن آواز خوانندههاى خوب و ساز و « قانون » مىشنيد ولى هيچكس نمىديد . اما شام كه بر سفره رفت ، آواز جانور شنيد دلبر از ترس به خود لرزيد جانور گفت : خانم افندى مىخواهى نان خوردن شما را من ببينم يا نه ؟ دلبر ترسان و لرزان پاسخ داد : تو خداوند خانهاى . جانور گفت اينجا جز تو خداوند و فرمانروا نيست ، اگر از بودن منهم دلتنگ باشى مىتوانى مرا از اينجا بيرون كنى . جانور گفت : بگو به من زشت نيستم ؟ دلبر گفت : راست است تو زشتى نمىتوانم دروغ بگويم ، ولى چنين مىدانم كه بسيار نيكوكار هستى . اژدها گفت : راست مىگوئى من گذشته از زشتى عقل هم ندارم و يك حيوانى هستم نفهم ! دلبر گفت كسى كه خود بداند عقل ندارد ، داراى فهم است نادان هرگز اينرا نمىداند . اژدها گفت افندى حال خوراكتان را بخوريد وليك بدانيد هرچه در اينجاست وابسته به شماست . من در خدمت شما هستم ولى خوشحالم كه تو شاد هستى ، من غمگين خواهم شد وقتى شما شاد نباشيد .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٣٠٠