دخترهايت مردن در راه ترا دريغ نمودند عهد كن تا سه ماه خود برگردى . بازرگان نمىخواست از دخترهايش بجاى او قربان جانور شوند . ليك انديشيد هيچ نباشد برود ، بار ديگر صفاى ديدار بچههاى خود را حاصل كند و آنها را ببر گيرد و بدرود نمايد ، سوگند خورد تا سه ماه برگردد . جانور به او گفت اكنون كه مىبايد به روى بارى دست تهى به خانه خود مرو ، برو بهسراى ، همه چيز در آنجا هست هرچه مىخواهى از آنجا بردار براى فرزندان خود ارمغان ببر . همان دم جانور رفت . بازرگان بهخود گفت : اگر خواهم مرد بارى براى فرزندان خود نانى باقى بگذارم . بهسراى برگشت در آنجا جواهر گرانبها و جامههاى زرتار يافت . آنها را در صندوق گذاشت از سراى بيرون آمد . درميان غم و شادى به راه افتاد . اسب خودبهخود راه بيشه گرفت و در ساعت چند به خانه رسيد . فرزندان بازرگان در پيرامون او گرد آمدند . بازرگان بهجاى دلجوئى و تلطف بر آنها بناى گريه گذاشت . بازرگان گلى براى دلبر آورده بود بهدست گرفت به دلبر داد گفت : اى نور چشم بگير اين گل را كه بسيار گرانبهاست ، يعنى قيمتش جان است . بعد سرگذشت خود را به فاميلهاى خود نقل كرد . در اين واقعه دو دختر بزرگ آواز برداشتند و طعنهها و دشنامها بر دلبر گفتند كه هيچ ناراحت نشد . و مىگفتند ببينيد اين دختر خرد مغرور را بهجهت امتياز خود چيزى از پدر خواست كه سبب مرگ آن شد . دلبر گفت : من نخواهم گذاشت پدرم بميرد چونكه من بجاى يكى از دخترها به بيشه مىروم و قربان پدر مىشوم چه خشنودى پدر ، سرمايه سعادت است . خواهران گفتند : جائى كه ما هستيم قربانى به تو نمىرسد و يا هرسه مىرويم يا هلاك مىشويم و يا آن جانور را مىكشيم . بازرگان گفت : اى فرزندان مهربان من ، اينرا آرزو نكنيد كه قدرت آن جانور بيش از قدرت همه ماست ما نمىتوانيم او را هلاك نمائيم ، من از گفتار دلبر خرسند شدم كه هلاك خود را در صحت من مىخواهد ، ولى من نمىخواهم او بميرد و من زنده باشم .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٩٧