اتاقى ديگر ديد يك رختخواب خوب در بالاى سرير گسترده شد و نيمهشب بود آن هم خسته و وامانده ، در را بست خوابيد .
بامداد ساعت ده بيدار شد . ديد يكدست جامه ممتاز نو بجاى جامههاى كهنه خود كه از تن بدر آورده بالاى سر گذاشتهاند ، به حيرت رفت و خودبهخود گفت يقين است كه اين سراى از پريان خوبست كه بهحال من رحم كردند . از پنجره نگاه كرد برف نديد ، ولى گاهى شكوفهها و گلها در باغها بديده جلا مىدهد . رفت به ايوانى كه شب طعام خورده بود ، ديد يك مجموعهاى خوب با قدرى بيسكويت و قهوه و شير گرم گذاشتهاند به آواز بلند گفت : تشكر مىكنم پرىخانم از احسان و انعام و اكرام بيشمار شما درباره من فقير . بارى بعد از خوردن چايى و قهوه ، از آنجا بيرون آمده اسب خود را بدر آورد برود ، چون مىگذشت گلهاى خوب ديد بخاطرش آمد كه دلبر خواهش گل نموده بود ، قدرى از آنها را چيد كه هماندم يك آواز سخت و تند شنيد و ديد يك جانور مهيب مىآيد . بيچاره آماده مرگ شد ، جانور هى زد كه بسيار « نان كور » هستى من ترا از مرگ رهائى دادم و ترا به اين قلعه پذيرفتم ، بجاى آن ، گلهاى مرا مىدزدى كه بسيار دوست مىدارم و به زحمت آنها را پروردهام . براى اين جرم آماده مرگ باش يك چارك [ 1 ] به شما مهلت است كه از خدا طلب عفو نمايى . بازرگان زانو بر زمين گذاشت و پاى جانور بوسيد و گفت : افندى حضرتلرى [ 2 ] مرا بيامرز و از گناه من بگذر نمىپنداشتم كه شما برنجيد ، از چيدن يك گل براى دخترم كه از من طلب كرده بود . - من افندى حضرتلرى نيستم ، ولى يك جانورم ! مرا ريشخند مكن از خوشآمدگوئى خوشم نمىآيد مگر از حرف راست ، چنين نهپندارى كه از ريشخند مرا فريب دهى ، ولى مىگفتى كه دخترهائى دارم ترا مهلت مىدهم و عفو مىكنم تا آنكه يكى از دخترهايت به رضاى خود بيايد بجاى تو مرگ اختيار كند . برو اگر
هامش
[ 1 ] . يك چارك معنى يك ربع است .
[ 2 ] . اين اصطلاح تركى عثمانى است بهمعنى ( حضرت مستطاب عالى ! )