تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
پدرش به دلبر گفت تو چرا هيچ چيز نخواستى براى تو بگيرم ؟ چون آرزو فرمودى به من كه چيزى برايم بياورى ، حال يك گل از تو مىخواهم كه برايم بخرى بياورى . . . اين بدان سبب نبود كه دلبر از گل خوشش مىآمد ، بلكه نمىخواست مثل خواهرانش پدر را به تكليف بيندازد ، ولى هم نخواست خود را ممتاز نمايد كه هيچ چيز نمىخواهم . بازرگان به سفر رفت در اين تجارت غوغائى شد كه آخردست بازرگان مجبور به رجعت شد . تا به خانه خود سىميل راه بود ، به‌هواى ديدن فرزندان خود خرسند بود . ولى بايستى از ميان بيشه بزرگ بگذرد ، به بيشه كه رسيد برف و باران بسيار بود ، چند بار از اسب افتاد و راه را گم كرد . شب رسيد ، انديشيد كه از سرما و گرسنگى خواهد مرد يا گرگها او را خواهند خورد كه آواز آنها را مىشنيد . ناگهان درميان بيشه يك روشنائى به‌نظر آورد كه بسيار دور بود ، به‌سوى آن روشنائى رفت و ديد كه از سرايى بزرگ بيرون مىآيد كه همه آن سراى چراغانى بود . - بازرگان سپاس خدا گفت كه او را رهبرى به چنين جاى نمود ، چون وارد آن سراى شد ، كسى را در آنجا نيافت و بسيار متعجب شد ! در اصطبل باز ديد ، اسب خود را در آنجا بست و كاه و جو آماده يافت ، اسبى كه از گرسنگى مىمرد ، به او خوراك داد و خود رفت به‌سراى مىگشت تا به ايوانى بزرگ رسيد آتش افروخته ، سفره چيده از هرگونه نعمت ، چون برف و باران تا به استخوان او كاركرده بود . خود را گرم و جامه‌ها را خشك نمود و خودبه‌خود گفت نمىدانم صاحبخانه و يا خدمتكارانش حرفى خواهند زد اگر قدرى از اين طعام بخوريم يا نه ؟ البته خواهند آمد از دست خود ايشان بگيرم بهتر است كه بىرخصت داخل خانه شوم و دست به مال آنها زنم . بسيار صبر كرد تا ساعت پانزده كسى ظهور نكرد از گرسنگى طاقتش طاق شد و يك مرغى از سفره برداشت در دو لقمه به‌دهن گذاشت ! خود ترسان و لرزان يك پيمانه مى هم نوشيد ! دلير شد ، برخاست همه دايره را گشت بسيار اطاق خوب و مزين و كوشكها از فرش ديبا گسترده شده و همه مخزنها پر از آلات و ظروف زر و سيم .