تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

دلبر و اژدها

وقتى بازرگانى بود بسيار توانگر ، شش فرزند داشت سه پسر سه دختر . چون اين بازرگان بسيار مرد دانا بود از تربيت كودكان خود چيزى فروگذاشت نكرد و استادهاى اديب و دانشمند براى آنها مقرر كرده بود . دخترهايش بسيار خوشگل بودند . ولى دختر خردتر از همه مقبوليت تام داشت . او را دلبر مىگفتند . از اينكه نام دلبر به روى او ماند خواهرانش رشك بردند . چون دلبر از هرجهت از آنان بهتر و زيباتر بود و آن دو خواهر بزرگ ، به سبب توانگرى خويش خودبين بودند . دختران بازرگانهاى ديگر كه به ديدار ايشان مىآمدند بازديد نمىكردند . هيچكس را شايسته دوستى و رفاقت نمىدانستند . همه روز تنها به تئاتر و انجمن و به سير و تماشا مىرفتند و خرده به خواهر خود مىگرفتند كه به خواندن كتاب‌هاى خوب وقت مىگذرانيد و چون همه مىدانستند كه اينها بسيار توانگرند از تجار بزرگ به خواستگارى آنها مىآمدند دو دختر بزرگ جواب مىدادند كه ما كسى را به همسرى نمىپذيريم مگر يكى باشد شاهزاده . اما دلبر به كسانى كه خواستگار او بودند صادقانه جواب مىداد كه هنوز وقت شوهركردن من نشده آرزو دارم چندسال ديگر در خدمت پدر باشم . بعد چندى ، ناگهان دولت از دست بازرگان رفت و چيزى براى او نماند مگر يك خانه كوچكى كه در ده داشت . بازرگان ناراحت به فرزندانش گفت : حال مىبايد به ده رفت و در آنجا دهاتىوار بكوشيم ، شايد در آنجا بتوانيم زندگانى نمائيم . دو دختر بزرگ گفتند ما شهر را گذاشته به ده نمىرويم ! چون آنان عشاق بسيار داشتند اگر همسرى آنها را مىپذيرفتند مىتوانستند آسوده عمر را بگذرانند .