تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
گناه حوا يا آدم روزى يك پادشاهى كه در شكار بود راه گم كرد . از ملازمان خود دور ماند . حيران مىگشت . ناگاه آوازى شنيد به آنسو رفته ديد يك مرد و يك زن مشغول درخت بريدن بودند و باهم گفتگو مىنمودند زن مىگفت : اقرار مىكنم كه حوا مادر ما بسيار گرسنه چشم بود كه گندم خورد ، از همه نعمت‌هاى بهشت محروم ماند ، اگر او اطاعت به امر خدا مىكرد ، ما شب و روز چندان به زحمت تلاش معاش دچار نمىشديم مرد گفت : اگر حوا گرسنه‌چشم بود ، آدم هم كودن بود كه حرف او را شنيد . اگر من بجاى او مىبودم هرگز به حرف او گوش نمىدادم . چون شاه نزديك آنها رفته گفت : اى فقرا چنين مىپندارم زحمت بسيار داريد ؟ - گفتند : آرى افندى - چون نمىدانستند او شاه است - مثل خر از صبح تا شام كار مىكنيم باز از تعيش عاجزيم . پادشاه گفت : با من بيائيد بدون تلاش متكفل معاش شما مىشوم . در اينحال ملازمان كه شاه را مىجستند ، رسيدند به پاى شاه افتادن ، زن و مرد درميان حيرت و مسرت فروماندند . چون به‌سراى رفتند پادشاه امر كرد جامه‌هاى خوب به آنها پوشانيدند . خدمتكار دوازده طبق طعام مرغوب هر روز براى آنها تعيين كردند . چون سفره مىچيدند درميان يك مجمعى سرپوشيده بود ، نخست زن خواست آن را باز كند ، خوانسالار كه حاضر بود گفت : شاه امر كرده به آن دست نزنيد وقتى كه خدمتكارها بيرون رفتند مرد ديد زنش چيزى نمىخورد و مكدر است پرسيد : شما را چه شده ؟ جواب داد چيزهائى كه در سفره است مرغوب طبع من نيست مىخواهم ببينم در اين طبق سرپوشيده چيست ؟ مرد گفت : تو ديوانه‌اى مگر ، نشنيدى به ما گفتند پادشاه ميثاق كرده به آن دست نزنيم . زن گفت ملك بيخرد است ، اگر نمىخواست ما او را ببينيم يا بخوريم چرا امر كرد به سفره گذارند ؟ زن بناى گريه و زارى گذاشت و گفت اگر نگذاريد از آن طبق بخورم خود را مىكشم ! مرد چون گريه و زارى او را ديد دلش سوخت چون او را