- اولى را زياد دوست مىداشتم . - پس حالا نبايد از پدر و مادر رنجيد از اينكه خواهرت را زياد دوست دارند . تو از او بهتر باش ، يقين دارم مفتون تو مىشوند . عزت : همين را مىخواهم اى استاد من ؛ عهد مىكنم خوب و بد هرچه مىكنم و مىگويم هر روز آنها را مىنويسم به نظر شما مىرسانم . استاد : من هم به شما وعده مىدهم كه تو محبوب و مطلوب قلوب خواهى شد و عهد مىكنم كه تو از خواهر خود بهمراتب بهتر و خوشبختتر خواهى شد ، زيرا كه يقين دارم كه كردار بد ، دليل بدبختى است . عزت : اين راست است روز ديگر به دايه خود مىگفتم كه مردن بهتر است از اين هرزگى كه دارم . استاد : نور چشم من دل مرا به درد آوردى از كردار و گفتار خود . مردن به چه كار آيد ؟ تا خداوند از تو راضى نباشد بهتر است كه خدا عمر دهد . به اصلاح خود بكوش ، مىبايد شكر خدا كرد و از روى دل او را دوست مىبايد داشت . خردمندان گفتهاند : زندگى يك روز بهتر است از هزارسال مردگى . خداحافظ اى كودكان عزيز من ، بكوشيد در نيكوكارى كه سرمايه بختيارى است . فردا يك تاريخ و يك حكايت خرد خوب داريم .
درس سوم
- امروز زود آمدند خانم افنديها . ما يك چارك [ 1 ] سر سفره بوديم يك دقيقه مىشود از سر سفره برخاستيم . استاد : اى نور چشمان مىبايد به شما عتاب نمايم كه هيچ چيز چندان مغاير صحت وجود نيست مگر بشتاب بسيار نان خوردن . براى مجازات شما پيش از چائىخوردن هيچ نخواهم گفت . اكنون برويم در باغچه قدرى بگرديم . فطرتافندى : اگرچه گشتن را بسيار دوست مىدارم ولى تاريخ را از آن زيادتر
هامش
[ 1 ] . گويا يك ربع ساعت را يك چارك مىگفتند ! .