بسيار دوست مىداشت گفت : حالا كه مىخواهى بازكن ببين چه هست ؟ همين كه سرپوش از طبق برداشت يك موش بيرون جهيد آنها رفتند آن را بگيرند كه به يك سوراخ خُرد رفت . در اين موقع پادشاه درآمد ، پرسيد موش كجاست ؟ مرد گفت اى پادشاه ولينعمت من ! زن به من اذيت كرد تا ببيند در طبق چيست او را گشوديم موش از آنجا برآمد و گريخت و پنهان شد . ( پادشاه گفت ) : واويلا ! تو نمىگفتى اگر تو بجاى آدم مىبودى حرف زن را نمىشنيدى و او را از گرسنه چشمى ملامت مىكردى عهد ما و وعدههاى خود را بخاطر بياور . سپس روبه زن كرده گفت : اى بدسرشت مكار ، گرسنه چشم بسيارخوار ، مثل حوا از خوردنيها چه كمى داشتى ؟ مگر تمام آنها كافى نبود از آن طبقى كه منع كرده بودم خوردى . برويد اى بدبختها باز در جنگل مشغول درخت بريدن باشيد و بر آدم و حوا خُرده نگيريد ، شما هم كرديد آنچه آنها كرده بودند . عزت : تو اين تاريخ را مخصوص براى من گفتى . - نه خانم افندى مكرر اين تاريخ را گفتهام ، ولى راست است به شما مناسبتى تام داشت اكنون برويم چائى بخوريم تا فطنتخانم تاريخ خود را بگويد . فطنت : بعد از اينكه آدم و حوا از بهشت بيرون شدند ، دو پسر از آنها شد كه آنها را قابيل و هابيل ناميدند ، قابيل باغبان گشت و هابيل شبان شد ، گوسفندها را به چرا مىبرد . آدم عادت داشت يك حصه از مال موجود خود را در راه خدا بدهد ، نه اينكه خدا به نان محتاج است ، ولى براى آنكه بخاطر آورد كه هرچه دارد از خداست و خدا به او داده . قابيل و هابيل در اين كار پيرو پدر و مادر بودند . ولى قابيل از روى دل نمىداد هرگاه در باغچه يك امرود [ 1 ] خوب به عمل مىآمد او را براى خوردن خود نگاه مىداشت ميوهاى كه بهكار او نمىآمد براى خدا مىداد .
هامش
[ 1 ] . امرود كلمهاى تركى است و به گلابى گفته مىشود !