هابيل بخلاف او از گوسفندهاى خوب و فربه انتخاب كرده بذل خدا مىكرد ، خدا هم او را زيادتر از قابيل دوست مىداشت . قابيل رشك برد ، حسرت خورد و مكدر شد . روزى خدا به قابيل گفت : چرا مكدرى مگر نمىدانى اگر خوب كار كنى مكافات بينى و بد كنى مجازات مىبينى ؟ - هرچه كنى به خود كنى گر همه نيك و بد كنى ! - وقتى كه در بدكارى غمگين مىشوى خوبى كن شاد باش . قابيل بجاى آنكه بهره از اين گفتگو حاصل نمايد به هابيل گفت : مىخواهيد قدرى برويم بگرديم ؟ هابيل كه او را چون خود نيك مىپنداشت گفت : بسيار خوب برويم . چون قدرى دور از نشيمن خود شدند ؟ آنوقت قابيل برادرش را كشت و برگشت پيش آدم چون آدم و حوا اين نكته را نمىدانستند و چون خدا همهجا حاضر و ناظر است آدم پرسيد برادرت كو ؟
گفت نمىدانم ، او را نديدهام . مگر او را به من سپرده بودى كه نگاه دارم ؟ چون خدا مىدانست گفت : اى ملعون تو كشتى برادرت را ، برو از اينجا كه در اين دنيا آسودگى نخواهى يافت . شب و روز عمل خودت را آزار خواهد رسانيد . پسرهاى ديگر آدم را مىگويم ترا بكشند . قابيل با زن خود از آنجا گريخت بجاى ديگر ، بسيار فرزندان بهم رسانيد . - خوب خانم افندى نبايد يك واقعه را تكرار كردن ولى بگو ببينم از اين سرگذشت چه انديشيدى ؟ عزت : چيزى انديشه كردم چون بسيار زشت است ، آن را نمىتوانم گفت ! - برويم عزيز من دخترى به اقرار قصور جسور است به اصطلاح حال خود قابيل است . عزت : بسيار خوب حالا مىگويم مثل قابيل من هم رشك مىبرم بهخواهر بزرگ خود ، كه پدر و مادرم از من زياد او را دوست مىدارند . بگو به من اگر تو يك مادر مىشدى و دو دختر مىداشتى يكى خوب و راست و فرمانبردار و كارگذار در درسهاى خود و ديگرى لجوج و بدزات و بىادب با همه مردم عاصى به استاد خود ؛ كداميك از اينها را زياد دوست مىداشتى ؟
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٩٠