در هنگام خواب ، خدا از پهلوى او زنى آفريده مثل مادرم او را حوا ناميد ! او را با آدم به بهشت فرستاد كه در آنجا هرچه بخواهى هست : ميوههاى خوب ، غذاهاى مطلوب ، آبهاى خوشگوار ، باغهاى لالهزار . در آن باغها هرقسم ميوه : انگور و خربزه و هندوانه و انجير و سيب و به و شفتالو و قيسى ! هر دو مىخوردند ، عيش مىكردند در آنجا گندم هم بود ، بر آدم و حوا خدا ميثاق كرده بود به گندم دست نزنيد زيرا هرگاه از او بخوريد مىميريد . شيطان كه رانده درگاه خدا بود ، به حال آدم و حوا رشك برد ، خواست آنها را گمراه سازد و به عذاب خدا گرفتار نمايد .
به صورت مار برآمد به حوا كه تنها مىگشت گفت : چرا از اين گندم نمىخوريد بسيار لذيذ است ؟ حوا بجاى آنكه از او بپرهيزد و يا بگريزد با او گرم گفتگو شد و گفت ميثاق كرده از اين گندم نخوريم ، اگر بخوريم خواهيم مرد . شيطان گفت : نبايد اين حرفها را باور كرد . خدا گفته از اين گندم نخوريد ، چون او مىداند اگر بخوريد مثل او قادر و فاضل و دانشمند خواهيد شد ! چون حوا مىخواست مثل خدا قدرت و دانش داشته باشد و مثل ابليس كودن و احمق شد ، چنانچه پيروى او كرده يكى از آن گندم خورد و يكى هم به آدم داد . چون از آن گندم خوردند ، فهميدند كه گناه بزرگى كردند . شرمسار شده در زير درختان پنهان شدند نمىخواستند خدا آنها را ببيند . خدا به آنها گفت : چرا فرمان من نبرديد ؟ آدم بجاى اينكه اقرار بر قصور خود نمايد و طلب عفو كند عذر آورد و گفت زنى كه تو به من دادهاى ! او از اين گندم به من داد خوردم ، حوا گفت مارى مرا به خوردن آن واداشت . خدا گفت : چون هرسه مجرميد ، هرسه بايد مجازات بكشيد ، مار ملعون شد . زن عاجز و مطيع شوهر خود و آدم مىبايد بكوشد و به زحمت نان بدست آورده زندگانى نمايد . بعد خدا آدم و حوا را از بهشت راند و فرشته را دربان بهشت كرد كه ديگر آنها را نگذارد به بهشت بروند !
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٨٦