ملك بسيار او را دوست مىداشت و نمىخواست ديگر به جثه بزرگتر از آن كه بود باشد . در اينباب از پزشكان پرسيد چه بايد كرد ؟ جواب دادند كه او جز از نان چيز ديگر ندهند ، ولى بسيار كم . بيچاره عزيز از گرسنگى مىمرد ، تا نيمهروز قدرى نان به او مىدادند ، جز از صبر چاره ديگر نداشت . روزى كه وظيفه هر روز را آوردند به او دادند خواست برود درميان باغچهسرا آن را بخورد نان را به ميان پنجههاى خود گرفته بهكنار جويى كه پيش ديده و مىشناخت ، رفت آن نهر را نيافت ولى خود را درميان خانه بزرگى ديد كه ديوار شعشعه خشتهاى زر و سيم مىدرخشيد . و بسيارى از زنان و مردان كه جامههاى رنگين پوشيده آنجا مىآمدند ، مىخواندند و مىرقصيدند آنجا بسيار بود . ولى چون از آنجا بيرون مىشدند ، همه افسرده و پژمرده و ناتوان و لاغر و زخمخورده و عريان بودند ، زيرا از براى لقمه نان كه بهدست مىآوردند تا از دست يكديگر بربايند رخت همديگر را مىدريدند . بعضى چون مرده مىافتادند ، قوه رفتن نداشتند . ديگرى بسيار از آنجا دور مىشد . بعضى از غايت ناتوانى به زمين خوابيده از گرسنگى مىميرد . هركس كه به آنجا وارد مىشد طلب نان مىكردند و هيچكس به آنها نگاه نمىكرد . عزيز يك دخترى ديد كه مىكوشيد از زمين علف كنده بخورد ، دلش بهحال او سوخت خودبهخود گفت اگرچه من هم اشتها دارم ولى از گرسنگى نخواهم مرد تا هنگام غذاخوردن من برسد ، اگر روزى امروز را به اين آفريده خدا بدهم ، چنانست كه به او جان دادهام ، نانى كه داشت به دست آن دختر نهاد آن هم بهحرص تمام بهدهن خود گذاشت . همان ساعت دختر خود را آفريده او پنداشت عزيز از كار خويش از حد بيش فرحى پيدا كرده خواست به سراى برگردد . در اين اثنا شورش و غوغائى شنيد دويد قمر را بهدست چهارنفر آدم كه او را بهزور بهسوى آنخانه مىكشيدند . عزيز آن دم بهصورت حيوانيت خود تأسف خورد كه نمىتوانست به قمر يارى نمايد مگر بناى عوعوكردن گذاشت و پى آنها مىرفت و بهضرب پا او را زدند و راندند و او عزم كرد ترك ( او ) نكند تا بداند حال قمر بهكجا خواهد رسيد ؟ زحمت و مشقت قمر را مىديد آه سرد از درون دل مىكشيد و
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٨١