من خود افتخار مىكردم و خود را بختيار مىدانستم كه پاى اين تخت را از خون قربانى خويش رنگين نمايم در وقتى كه عزيز را ببينم بهكمال شايستگى و استعداد مكرر به تخت خود نشيند ، باشد در صحبت اغيار و خوشآمدگويان به روى خود بسته باشد . سخنان سليمان به دل عزيز فرورفته اثر تمام بخشيد آنوقت صدق و صفا ، مهر و وفاى سليمان را و جفاى خود را نسبت به او ، شناخت . همين كه اين سخنان را شنيد و فهميد از جوش و خروش كه داشت فروگذاشت به بحر تفكر رفته ستمهايى كه در عهد خويش كرده بود بهخاطر آورد ، ديد چندانكه شايسته عقوبت و عذاب است هنوز نشده قدرى از شكايت حال اسيرى باز ايستاد و خود را تسلى داد چون گوسفند طريق ملايمت پيش گرفت او را برداشتند بردند درميان ساير جانوران بازداشتند .
آنوقت عزيز عزم كرد كه اخلاق ذميمه را به اخلاق حسنه تبديل نمايد و خود را درمقام نيكوكارى و خدمتگزارى به پاسبان جلوه دهد . پاسبان مرد وحشى بود پيوست اذيت جانورها مىكرد ، روزى كه پاسبان خوابيده بود پلنگى زنجير را گسسته از قيد و بند رسته از جاى خود جسته خود را به روى او انداخت تا او را ببلعد نخست عزيز بسيار خورسند شد از اين حركت ، شايد از دست اين ستمگر نجات يابد . بعد همان ساعت از اين انديشه برگشت و آرزو كرد از قيد وارهد بجاى بد نيكى درباره پاسبان نمايد ، همين كه اين تمنا كرد در قفس او گشوده شد و به جانب او رفت . پاسبان كه از خواب بيدارشده ديد پلنگ مىخواهد او را ببلعد غايت ترسيد و خود را گم كرد ، ولى غم و بيم او به جسارت و شادى مبدل شد وقتى كه اين جانور نيكوكار خود را به روى پلنگ انداخت و او را پارهپاره ساخت بعد آمد روى خود بهپاى پاسبان گذاشت پاسبان از اين عمل بسيار متأثر شده خواست بهجاى اين خدمت به او مهربانى نمايد ، ولى از هر طرف آوازى مىشنيد كه نيكى بىمكافات نمىماند . در اينحال ( عزيز خود را ) ديد بسيار زيبا و خوشگل . عزيز از تبدل صورت خود بسيار خوشوقت شد اظهار عجز و تشكر به پاسبان كرد ( پاسبان ) او را به ميان بازوهاى خود گرفته خدمت پادشاه برد و اين سرگذشت غريب را نقل كرد . پادشاه او را نگاه داشت . عزيز از تبدل هيأت جديد خود را بختيار مىدانست . . .
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٢٨٠